بسم الله ارحمن الرحیم

خبر از شهادت خویش به اباصلت

اباصلت هروی می گوید:
من در خدمت حضرت رضا علیه السلام بودم. به من فرمود:« ای اباصلت! داخل این قبّه ای که قبر هارون است، برو و از چهار طرف آن کمی خاک بردار و بیاور.»
من رفتم و خاک ها را آوردم.
امام خاک‌ها را بویید و فرمود:« می‌خواهند مرا پشت سر هارون دفن کنند، ولی در آنجا سنگی ظاهر می شود که اگر همه کلنگ‌های
خراسان را بیاورند، نمی توانند آن را بکَنند.» و این سخن را در مورد بالای سر و پایین پای هارون فرمود.
بعد وقتی خاک پیش روی هارون یعنی طرف
قبله هارون را بویید، فرمود:« این خاک، جایگاه قبر من است. ای اباصلت، وقتی قبر من ظاهر شد، رطوبتی پیدا می شود. من دعایی به تو تعلیم می کنم. آن را بخوان. قبر پر از آب می شود. در آن آب ماهی های کوچکی ظاهر می شوند. این نان را که به تو می دهم برای آنها خرد کن. آنها نان را می خورند. سپس ماهی بزرگی ظاهر می شود و تمام آن ماهی های کوچک را می بلعد و بعد غایب می شود. در آن هنگام دست خود را روی آب بگذار و این دعا را که به تو می‌آموزم بخوان. همه‌ی آب‌ها فرو می روند. همه‌ی این کارها را در حضور مأمون انجام ده.»
سپس فرمود:« ای اباصلت! من فردا نزد این مرد فاجر و تبهکار می روم. وقتی از نزد او خارج شدم، اگر سرم با عبایم پوشانده بودم، دیگر با من حرف نزن و بدان که مرا مسموم کرده است.»


مسموم شدن امام با انگور

فردا صبح، امام در محراب خود به انتظار نشست. بعد از مدتی مأمون غلامش را فرستاد که امام را نزد او ببرد. امام به مجلس مأمون رفت و من هم به دنبالش بودم. در جلوی او طبقی از خرما و انواع میوه بود. خود مأمون خوشه ای از انگور به دست داشت که تعدادی از آن را خورده و مقداری باقی مانده بود.
با دیدن امام، برخاست و او را در آغوش کشید و پیشانی اش را بوسید و کنار خود نشاند. سپس آن خوشه انگور را به امام تعارف کرد و گفت:« من از این انگور بهتر ندیده ام.»
امام فرمود:« چه بسا انگورهای بهشتی بهتر باشد.»
مأمون گفت:« از این انگور میل کنید.»
امام فرمود:« مرا معذور بدار.»
مأمون گفت:« هیچ چاره ای ندارید. مگر می خواهید ما را متهم کنید؟ نه. حتماً بخورید.» سپس خودش خوشه انگور را برداشت و از آن خورد و آن را به دست امام داد.
امام سه دانه خورد و بقیه اش را زمین گذاشت و فوراً برخاست.
مأمون پرسید:« کجا می روید؟»
فرمود:« همان جا که مرا فرستادی.»
سپس عبایش را به سر انداخت و به خانه رفت و به من فرمود:« در را ببند.»
سپس در بستر افتاد.


حضور امام جواد بر بالین پدر در لحظه شهادت

من در وسط خانه محزون و ناراحت ایستاده بودم که ناگهان دیدم جوانی بسیار زیبا پیش رویم ایستاده که شبیه ترین کس به حضرت رضا علیه السلام است.
جلو رفتم و عرض کردم:« از کجا داخل شدید؟ درها که بسته بود.»
فرمود:« آن کس که مرا از مدینه تا اینجا آورد، از در بسته هم وارد کرد.»
پرسیدم:« شما کیستید؟»
فرمود:« من حجّت خدا بر تو هستم، ای اباصلت! من محمد بن علی الجواد هستم.»
سپس به طرف پدر گرامیش رفت و فرمود:« تو هم داخل شو!»
تا چشم مبارک حضرت رضا علیه السلام به فرزندش افتاد، او را در آغوش کشید و پیشانی‌اش را بوسید.
حضرت جواد علیه السلام خود را روی بدن امام رضا انداخت و او را بوسید. سپس آهسته شروع کردند به گفتگو که من چیزی نشنیدم. اسراری بین آن پدر و پسر گذشت تا زمانی که روح ملکوتی امام رضا علیه السلام به عالم قدس پر کشید.


تغسیل امام به دست امام جواد علیه السلام

امام جواد علیه السلام فرمود: ای اباصلت! برو از داخل آن تخت و لوازم غسل و آب را بیاور.»
گفتم:« آنجا چنین وسایلی نیست.»
فرمود:« هر چه می گویم، بکن!»
من داخل خزانه شدم و دیدم بله، همه چیز هست. آنها را آوردم و دامن خود را به کمر زدم تا در غسل امام کمک کنم.
حضرت جواد فرمود:« ای اباصلت! کنار برو. کسی که به من کمک می کند غیر از توست.» سپس پدر عزیزش را غسل داد. بعد فرمود:« داخل خزانه زنبیلی است که در آن کفن و حنوط است. آنها را بیاور.»
من رفتم و زنبیلی دیدم که تا به حال ندیده بودم. کفن و حنوط کافور را آوردم.
حضرت جواد پدرش را کفن کرد و نماز خواند و باز فرمود:« تابوت را بیاور.»
عرض کردم:« از نجاری؟»
فرمود:« در خزانه تابوت هست.»
داخل شدم. دیدم تابوتی آماده است. آن را آوردم.
امام جواد، پدرش را داخل تابوت گذاشت و سپس به نماز ایستاد.


پرواز تابوت به سوی آسمان

هنوز نمازش تمام نشده بود که ناگهان دیدم سقف شکافته شد و تابوت از آن شکاف به طرف آسمان رفت. گفتم:« یا ابن رسول الله! الان مأمون می آید و می گوید بدن مبارک حضرت رضا چه شد؟»
فرمود:« آرام باش! آن بدن مطهّر به زودی برمی گردد. ای اباصلت! هیچ پیامبری در شرق عالم نمی میرد، مگر آنکه خداوند ارواح و اجساد او و وصی‌اش را به هم ملحق فرماید، حتی اگر وصیّ اش در غرب عالم بمیرد.»
در این هنگام دوباره سقف شکافته شد و تابوت به زمین نشست.
سپس حضرت جواد، بدن مبارک پدرش را از تابوت خارج کرد و به وضعیت اولیّه خود در بستر قرار داد. گویی نه غسل داده و نه کفن شده بود. بعد فرمود:« ای اباصلت! برخیز و در را برای مأمون باز کن.»


مأمون در کنار پیکر مطهر امام

ناگهان مأمون به همراه غلامانش با چشمی گریان و گریبانی چاک کرده داخل شد. همان طور که بر سر خود می زد، کنار سر مطهّر حضرت رضا علیه السلام نشست و دستور تجهیز و دفن امام را صادر کرد.
تمام آنچه را که امام رضا به من فرموده بود، به وقوع پیوست. مأمون می گفت:« ما همیشه از حضرت رضا در زنده بودنش کرامات زیادی می دیدیم. حالا بعد از وفاتش هم از آن کرامات به ما نشان می‌دهد.»
وزیر مأمون به او گفت:« فهمیدید حضرت رضا به شما چه نشان داد؟»
مأمون گفت:« نه.»
گفت:« او با نشان دادن این ماهی‌های کوچک و آن ماهی بزرگ می خواهد بگوید سلطنت شما
بنی عباس با تمام کثرت و درازیِ مدت، مانند این ماهی های کوچک است که وقتی اجل شما رسید، خداوند مردی از ما اهل بیت را به شما مسلّط خواهد کرد و همه شما را از بین خواهد برد.»
مأمون گفت:« راست گفتی

بعد مأمون به من گفت:« آن چه دعایی بود که خواندی؟»
گفتم:« به خدا قسم، همان ساعت فراموش کردم.» واقعاً هم فراموش کرده بودم.


آزادی اباصلت از زندان به دست مبارک امام رضا علیه السلام

ولی مأمون مرا حبس کرد و تا یک سال در زندان بودم. دیگر دلم به تنگ آمده بود. یک شب تا صبح دعا کردم و خدا را به حق محمد و آل محمد خواندم که ناگاه حضرت جواد علیه السلام داخل زندان شد و فرمود:« ای اباصلت، دلتنگ شده ای؟»
گفتم:« به خدا قسم، آری.»
فرمود:« بلند شو!» زنجیر را باز کرد و مرا از زندان خارج فرمود. محافظین مرا می‌دیدند ولی نمی‌توانستند چیزی بگویند.
فرمود:« برو در امان خدا که دیگر دست مأمون به تو نخواهد رسید.»
و تا کنون من دیگر مأمون را ندیده ام.
منابع:
بحار الانوار، ج 49، ص 300، ح 10. از عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 242.

چند داستان از زندگى امام رضا(علیه السلام)

زندگانى حضرت امام رضا(ع) پر است از لحظاتى نورانى و شگفت انگيز كه دل شيفتگان را مى‏برد . از كتاب «ديوان خدا» نوشته نعيمه دوستدار ـ كه بر اساس منابع موثق تدوين يافته ـ چند داستان برگزيده‏ايم كه تقديم عاشقان اهل بيت مى‏كنيم.
نشانه موى
پيامبر(ص)
مردى از نوادگان انصار خدمت امام رضا(ع) رسيد. جعبه‏اى نقره‏اى رنگ به امام داد و گفت :
«آقا! هديه‏اى برايتان آورده‏ام كه مانند آن را هيچ كس نياورده است». بعد در جعبه را باز كرد و چند رشته مو از آن بيرون آورد و گفت: «اين هفت رشته مو از پيامبر اكرم(ص) است. كه از اجدادم به من رسيده است». حضرت رضا(ع) دست بردند و چهار رشته مو از هفت رشته را جدا كردند و فرمود: «فقط اين چهار رشته، از موهاى پيامبر است».
مرد با تعجب و كمى دلخورى به امام نگاه كرد و چيزى نگفت. امام كه فهميد مرد ناراحت شده است، آن سه رشته مو را روى آتش گرفت. هر سه رشته سوخت، اما به محض اين كه چهار رشته موى پيامبر(ص) روى آتش قرار گرفت شروع به درخشيدن كرد و برقشان چهره مرد عرب را روشن كرد.
صحبت گنجشك با امام (ع)
راوى: سليمان (يكى از اصحاب امام رضا(ع)
حضرت رضا(ع) در بيرون شهر، باغى داشتند. گاه‏گاهى براى استراحت به باغ مى‏رفتند. يك روز من نيز به همراه آقا رفته بودم. نزديك ظهر، گنجشك كوچكى هراسان از شاخه درخت پركشيد و كنار امام نشست. نوك گنجشك، باز و بسته مى‏شد و صداهايى گنگ و نا مفهوم از گنجشك به گوش مى‏رسيد. انگار با جيك جيك خود، چيزى مى‏گفت.
امام عليه السلام حركت كردند و رو به من فرمودند: «ـ سليمان!... اين گنجشك در زير سقف ايوان لانه دارد. يك مار سمى به جوجه‏هايش حمله كرده است. زودباش به آن‏ها كمك كن!. .. با شنيدن حرف امام ـ در حالى كه تعجب كرده بودم ـ بلند شدم و چوب بلندى را بر داشتم . آن قدر با عجله به طرف ايوان دويدم كه پايم به پله‏هاى لب ايوان برخورد كرد و چيزى نمانده بود كه پرت شوم... با تعجب پرسيدم: «شما چطور فهميديد كه آن گنجشك چه مى‏گويد؟» امام فرمودند: «من حجت خدا هستم... آيا اين كافى نيست؟!»
ميهمان دوستى امام(ع)
راوى: يكى از نزديكان امام رضا(ع)
مرد گفت: «سفر سختى بود. يك ماه طول كشيد».
امام رضا (ع) فرمودند: «خوش آمدى!»
ـ « ببخشيد كه دير وقت رسيدم. بى‏پناه بودن مرا مجبور كرد كه در اين وقت شب، مزاحم شما شوم».
امام لبخند زدند و فرمودند: «با ما تعارف نكن! ما خانواده‏اى ميهمان دوست هسيتم».
در اين هنگام روغن چراغ گرد سوز فرو نشست و شعله‏اش آرام آرام كم نور شد. ميهمان دست برد تا روغن در چراغ بريزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر كرد. مرد گفت: «شرمنده‏ام! كاش اين قدر شما را به زحمت نمى‏انداختم».
امام در حالى كه با تكه پارچه‏اى، روغن را از دستش پاك مى‏كرد، فرمودند: ما خانواده‏اى نيستيم كه ميهمان را به زحمت بيندازيم».
ابرهاى سياه
راوى: حسين بن موسى
از شما چه پنهان شك داشتم. نه به شخص امام رضا(ع) نه!... فقط باورم نمى‏شد كه واقعا امامان معصوم، بتوانند قبل از اتفاقات از همه چيز اطلاع داشته باشند.
آن روز صبح به همراه امام رضا(ع) از مدينه خارج شديم.
در راه فكر كردم كه چقدر خوب مى‏شد اگر مى‏توانستم امام را آزمايش كنم.
در همين فكرها بودم كه امام پرسيدند:
«حسين!... چيزى همراه دارى كه از باران در امان بمانى؟!»
فكر كردم كه امام با من شوخى مى‏كند، اما به صورتش كه نگاه كردم، اثرى از شوخى نديدم . با ترديد گفتم: «فرموديد باران؟! امروز كه حتى يك لكه ابر هم در آسمان نيست...»
هنوز حرفم تمام نشده بود كه با قطره‏اى باران كه روى صورتم نشست، مات و مبهوت ماندم .
سرم را كه بالا گرفتم، زبانم بند آمد. ابرهاى سياه از گوشه و كنار آسمان به طرف ما مى‏آمدند و جايى درست بالاى سر ما، درهم مى‏پيچيدند. بعد از چند لحظه آن قدر باران شديد شد كه مجبور شديم به شهر برگرديم.
شربت گوارا
راوى: ابو هاشم جعفرى
به سخنان امام گوش مى‏دادم. هوا گرم بود و آفتاب ظهر، شدت گرما را بيش تر مى‏كرد. تشنگى تمام وجودم را فرا گرفته بود. شرم و حياى حضور امام، مانع از آن شد كه صحبتشان را قطع كنم و آب بخواهم. در هيمن موقع امام كلامش را قطع كرد و فرمودند: ـ «كمى آب بياوريد !»
خادم امام ظرفى آب آورد و به دست ايشان داد. امام، براى اين كه من، بدون خجالت،آب بخورم، اول خودشان مقدارى از آب را نوشيدند وبعد ظرف را به طرف من دراز كردند. من هم ظرف آب را گرفتم و نوشيدم.
نه! نمى‏شد. اصلا نمى‏توانستم تحمل كنم. انگار آب هم نتوانسته بود درست و حسابى تشنگى‏ام را از بين ببرد. تازه، بعد از يك بار آب خوردن درست نبود كه دوباره تقاضاى آب كنم. اين بار هم امام نگاهى به چهره‏ام كردند و حرفش را نيمه تمام گذاشت: «كمى آرد و شكر و آب بياوريد.»
وقتى خادم براى امام رضا(ع) آرد و شكر و آب آورد، امام آرد را در آب ريخت و مقدارى هم شكر روى آن پاشيد. امام برايم شربت درست كرده بود. نمى‏دانم از شرم بود يا از خوشحالى كه تشكر را فراموش كردم. شايد در آن لحظه خودم را هم فراموش كرده بودم. با كلام امام رضا(ع) ناخود آگاه دستم به طرف ظرف شربت دراز كردم.
ـشربت گوارايى است. بنوش ابوهاشم!... بنوش كه تشنگى‏ات را از بين مى‏برد.
شما امام من هستيد
يكى از دوستان ابن ابى كثير
بعد از شهادت امام موسى كاظم (ع)، همه درباره امام بعدى دچار شك و ترديد شده بودند. همان سال براى زيارت خانه خدا و ديدار بستگانم به مكه رفتم.
يك روز، كنار كعبه، على بن موسى الرضا(ع) را ديدم. با خود گفتم: «آيا كسى هست كه اطاعتش بر ما واجب باشد؟»
هنوز حرفم تمام نشده بود كه حضرت رضا (ع) اشاره‏اى كردند و گفتند: «به خداقسم! من كسى هستم كه خدا اطاعتش را واجب كرده است».
خشكم زد. اول فكر كردم شايد متوجه نبوده‏ام و با صداى بلند چيزى گفته‏ام. اما خوب كه فكر كردم، يادم آمد كه حتى لب‏هايم هم تكان نخورده‏اند. با شرمندگى به امام رضا(ع) نگاه كردم وگفتم: «آقا... گناه كردم... ببخشيد!... حالا شما را شناختم. شما امام من هستيد» .
حرف «ابن ابى‏كثير» كه به اين جا رسيد نگاهش كردم... بغض راه گلويش را گرفته بود.
آخرين طواف
راوى: موفق (يكى از خادمان امام(ع))
حضرت جواد عليه السلام پنج ساله بود. آن سفر، آخرين سفرى بود كه همراه با امام رضا (ع) به زيارت خانه خدا مى‏رفتيم. خوب به ياد دارم...
حضرت جواد را روى شانه‏ام گذاشته بودم و به دور خانه خدا طواف مى‏كرديم. در يكى از دورهاى طواف، حضرت جواد خواست تا در كنار «حجر الاسود» بايستيم. اولحرفى نزدم، اما بعد هرچه سعى كردم از جا بلند نشد. غم، در صورت كوچك و قشنگش موج مى‏زد. به زحمت امام رضا(ع) را پيدا كردم و هرچه پيش آمده بود، گفتم. امام، خود را به كنار حجر الاسود رساند. جملات پدر و پسر را خوب به ياد دارم. «پسرم! چرا با ما نمى‏آيى؟» «نه پدر! اجازه بدهيد چند سؤال از شما بپرسم، بعد به همراه شما مى‏آيم» «بگو پسرم!»
پدر! آيا مرا دوست داريد؟» «البته پسرم» «اگر سؤال ديگرى بپرسم، جواب مى‏دهيد؟» «حتما پسرم» «پدر!... چرا طواف امروز شما با هميشه فرق دارد؟ انگار امروز آخرين ديدار شما با كعبه است». سكوت سنگينى بر لب‏هاى امام نشست. ياد سفر امام به خراسان افتادم. به چهره امام خيره شدم. اشك درچشم امام جمع شده بودم. امام فرزندش را در آغوش گرفت. ديگر نتوانستم طاقت بياورم و... .
سؤالى كه فراموش كرده بوديم
راوى: اسماعيل بن مهران
من و «و احمد بزنطى» در ده صريا در مورد سن حضرت رضاصحبت مى‏كرديم. از احمد خواستيم كه وقتى به حضور امام رسيديم، يادآورى كند كه سن امام را از خودشان بپرسيم.
روزى توفيق ديدار امام، نصيبمان شد. آن موقع، ما، جريان سؤال از سن امام را به كلى فراموش كرده بوديم، اما به محض اين كه احمد را ديد، پرسيد:
«احمد!.. چند سال دارى؟» ـسى و نه سال. امام فرمود: «اما من چهل و چهار سال دارم».
به سوى شهر غربت
راوى: سجستانى
روز عجيبى بود. فرستاده مأمون ـ خليفه عباسى ـ آمده بود تا امام را از مدينه به سوى خراسان روانه كند. چهره و حركات امام، همه و همه، نشانه‏هاى جدايى بودند. وقتى خواست با تربت پيامبر(ص) وداع كند، چند بار تا كنار حرم رسول خدا رفت و برگشت. انگار طاقت جدايى را نداشت.
طاقت نياوردم. جلو رفتم و سلام كردم. به خاطر مسافرت و اين كه قرار بود امام به جاى مأمون در آينده خليفه شود، به ايشان تبريك گفتم، اما با ديدن اشك امام، دلم گرفت. سكوت تلخى روى لب‏هايم نشست. امام فرمودند:
«خوب مرا نگاه كن!... حركتم به سوى شهر غربت است و مرگم هم در همان جاست... سجستانى! ... بدن من در كنار قبر هارون ـ پدر مأمون ـ دفن خواهد شد».
گليم كهنه اتاق
راوى: نعمان بن سعد
كنار امير المؤمنين على(ع) نشسته بودم. امام نگاهى به من كردند و فرمودند:
«نعمان!... سال ها بعد، يكى از فرزندان من در خراسان با زهر كشنده‏اى شهيد خواهد شد. اسم او مثل اسم من، على است. اسم پدرش هم مانند پسر «عمران» ، موسى است. اين را بدان ! هر كس كه قبر او را زيارت كند، خدا تمام گناهان قبل از زيارتش را خواهد بخشيد... به خاطر پسرم على».
حرف امام كه تمام شد، سكوت كردم و به گليم كهنه اتاق خيره شدم. با خودم گفتم: «اين درست !... اما من چرا گناه كنم كه به خاطر بخشش، امام رضا عليه السلام را زيارت كنم؟ بايد به خاطر دلم و براى محبتم به اهل بيت(ع) او را زيارت كنم».
به امام نگاه كردم. انگار با لبخندش حرفم را تأييد مى‏كرد.
در ياد مايى
راوى عبد الله بن ابراهيم غفارى
تنگ دست بودم و روزگارم به سختى مى‏گذشت.
يكى از طلبكارهايم براى گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صريا حركت كردم تا امام رضا(ع) را ببينم. مى‏خواستم خواهش كنم كه وساطت كنند از او بخواهد كه مدتى صبر كنند. زمانى كه به خدمت امام رسيدم، مشغول صرف غذا بودند. مرا هم دعوت كرد تا چند لقمه‏اى بخورم. بعد از غذا، از هر درى سخن به ميان آمد و من فراموش كردم كه اصلا به چه منظورى به صرياء آمده بودم. مدتى كه گذشت، حضرت رضا(ع)، اشاره كردند كه گوشه سجاده‏اى را كه در كنارم بود، بلند كنم. زير سجاده، سيصد و چهل دينار بود. نوشته‏اى هم كنار پولها قرار داشت. يك روى آن نوشته بود: «لا اله الا الله، محمد رسول الله، على ولى الله». و در طرف ديگر آن هم اين جملات راخواندم: «ما تو را فراموش نكرده‏ايم. با اين پول قرضت را بپرداز! بقيه‏اش هم خرجى خانواده‏ات است».
كوه و ديگ
راوى: اباصلت هروى
همراه امام وارد «مرو» شديم. نزديك «ده سرخ» توقف كرديم. مؤذن كاروان، نگاهى به خورشيد كرد و رو به امام گفت: «آقا! ظهر شده است».
امام پياده شدند و آب خواستند. نگاهى به صحرا كرديم. اثرى از آب نبود. نگران بر گشتيم . اما ازتعجب زبانمان بند آمد. امام با دست‏شان مقدارى از خاك را گود كرده بود و چشمه‏اى ظاهرشده بود.
وارد «سناباد» شديم. كوهى نزديك سناباد بود كه از سنگ آن، ديگ‏هاى سنگى مى‏ساختند. امام به تخته سنگى از كوه تكيه دادند و رو به آسمان گفتند:
«خدايا!... غذاهايى را كه مردم با ديگ‏هاى اين كوه مى‏پزند، مورد لطفت قرار ده و به اين غذاها بركت عطا كن!»
فكر مى‏كنم خدا به بركت دعاى امام، به كوه، نظر خاصى كرد. چون امام خواستند كه از آن روز به بعد، غذايشان را فقط در ديگ‏هايى بپزيم كه از سنگ آن كوه ساخته شده باشد.
روز بعد، پس از كمى استراحت، امام به طرف محلى كه «هارون» ـ پدر مأمونـ در آن دفن شده بود، حركت كردند. مأموران حكومتى جار زدند كه امام مى‏خواهد قبر هارون را زيارت كند، اما امام با يك حركت ساده نقشه‏هاى مأموران را نقش بر آب كرد. آن حركت هم اين بود كه كنار قبر هارون ايستادند و با انگشت، خطى در كنار قبر، كشيدند. بعد رو به ما فرمودند : اين جا قبر من خواهد شد... شيعيان ما به اين جا خواهند آمد و مرا زيارت خواهند كرد ... و هركس به ديدار قبرم بيايد، خدا لطفش را شامل حال او خواهد كرد.
بعد رو به قبله ايستادند و نماز خواندند و با سجده‏اى طولانى، چيزهايى را زير لب زمزمه كردند. اشك در چشمم جمع شده بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۱ساعت 12:57  توسط موسسه حبل المتین  | 

 بسم الله الرحمن الرحیم

سلام بر تو اي فرستاده خوبي ها، اي مهربانترين فرشته خاک. تو از ملکوت آسمان به زمين فرا خوانده شدي تا انسان را با معناي واقعي اش آشنا کني. تو، آفتاب روشن حقيقت بودي در شام تيره زندگي. از مشرق دلها برآمدي و اکنون، آسمان تب دار غروب جانگداز توست.

در سال يازدهم هجرت رسول اكرم (ص) در آخرين سفرحج (در عرفه)، در مكه و در غديرخم، در مدينه قبل از بيمارى و بعد از آن در جمع ياران و يا در ضمن ‏سخنرانى عمومى، با صراحت و بدون هيچ ابهام، از رحلت ‏خود خبر داد. چنان كه قرآن رهروان رسول خدا (ص) را آگاه ساخته بود كه ‏پيامبر هم در نياز به خوراك و پوشاك و ازدواج و وقوع بيمارى و پيرى مانند ديگر افراد بشر است و همانند آنان خواهد مرد.  پيامبر اكرم (ص) يك ماه قبل از رحلت فرمود:

" فراق نزديك شده و بازگشت ‏به سوى خداوند است. نزديك است فراخوانده شوم و دعوت حق را اجابت  نمايم و من دو چيز گران در ميان شما مى ‏گذارم و مى ‏روم: كتاب خدا و عترتم، و خداوند لطيف و آگاه به  من خبر داد كه اين دو هرگز از يكديگر جدا نشوند تا كنار حوض كوثر برمن ‏وارد شوند. پس خوب بينديشيد چگونه با آن دو رفتار خواهيد نمود."

در حجه ‏الوداع در هنگام رمى‏ جمرات فرمود: "مناسك خود را از من ‏فرا گيريد، شايد بعد از امسال ديگر به حج نيايم و هرگز مرا ديگر در اين جايگاه نخواهيد ديد."

روزى به آن حضرت خبر دادند كه مردم از وقوع مرگ شما اندوهگين ‏و نگرانند. پيامبر در حالى كه به  فضل بن عباس و على بن ‏ابي‌‏طالب (ع) تكيه داده بود به سوى مسجد رهسپار گرديد و پس ازدرود و سپاس  پروردگار، فرمود: "به من خبر داده‏ اند شما از مرگ ‏پيامبر خود در هراس هستيد. آيا پيش از من، پيامبرى بوده است كه‏ جاودان باشد؟! آگاه باشيد، من به رحمت پروردگار خود خواهم ‏پيوست و شما نيز به  رحمت پروردگار خود ملحق خواهيد شد."

روزي ديگر پيامبر (ص) با کمک علي (ع) و جمعي از ياران خود به قبرستان بقيع رفت و براي مردگان طلب آمرزش کرد . سپس رو به علي (ع) کرد و فرمود: " کليد گنجهاي ابدي دنيا و زندگي ابدي در آن، در اختيار من گذارده شده و بين زندگي در دنيا و لقاي خداوند مخير شده ام، ولي من ملاقات با پروردگار و بهشت الهي را ترجيح داده ام."

در چند روز آخر از زندگى رسول اكرم (ص) آن بزرگوار در مسجد پس از انجام نماز صبح فرمود:

"اى مردم! آتش فتنه‏ ها شعله ‏ور گرديده و فتنه‏ ها همچون پاره‏هاى امواج تاريك شب روى آورده است. من در روز رستاخيز پيشاپيش شما هستم و شما در حوض کوثر بر من در مي آئيد. آگاه باشيد که من  درباره ثقلين از شما مي پرسم، پس بنگريد چگونه پس از من درباره آن دو رفتار مي کنيد، زيرا که خداي لطيف و خبير مرا آگاه ساخته که آن دو از هم جدا نمي شوند تا مرا ديدار کنند. آگاه باشيد که من آن دو را در ميان شما به جاي نهادم
 ( کتاب خدا و اهل بيتم ). بر ايشان پيشي نگيريد که از هم پاشيده و پراکنده خواهيد شد و درباره آنان کوتاهي نکنيد که به هلاکت مي رسيد."

آنگاه پيامبر (ص) با زحمت به سوي خانه اش  به راه افتاد. مردم با چشماني اشک آلود آخرين فرستاده الهي را بدرقه مي کردند. در آخرين روزها پيامبر به علي (ع) وصيت نمود که او را غسل و کفن کند  و بر او نماز بگزارد. علي (ع) که جانش با جان پيامبر آميخته بود، پاسخ داد: " اي رسول خدا ، مي ترسم طاقت اين کار را نداشته باشم. "

پيامبر (ص) علي (ع) را به خود نزديک کرد . آنگاه  انگشترش را به او داد تا در دستش کند. سپس شمشير، زره و ساير وسايل جنگي خود را خواست و همه آنها را به علي سپرد.

فرداي آن روز بيماري پيامبر (ص) شدت يافت اما او در همين حال نيز اطرافيان خود را درباره حقوق مردم و توجه به مردم سفارش مي کرد. سپس به حاضران فرمود: " برادر و دوستم را بخواهيد به اينجا بيايد." ام سلمه، همسر پيامبر گفت: " علي را بگوييد بيايد. زيرا منظور پيامبر جز او کس ديگري نيست." هنگامي که علي (ع) آمد ، پيامبر به او اشاره کرد که نزديک شود. آنگاه علي (ع) را در آغوش گرفت و مدتي طولاني با او راز گفت تا آنکه از حال رفت و بيهوش شد. با مشاهده اين وضع، نواده هاي پيامبر (ص) حسن و حسين (ع) به شدت گريستند و خود را روي بدن رسول خدا افکندند. علي (ع)  خواست آن دو را از پيامبر (ص) جدا کند. پيامبر (ص) به هوش آمد و فرمود:

"علي جان آن دو را واگذار تا ببويم و آنها نيز مرا ببويند، آن دو از من بهره گيرند و من از آنها بهره گيرم."

سرانجام پيامبر (ص) هنگامي که سرش بر دامان علي (ع) بود، جان به جان آفرين تسليم کرد. 

جلوه هايي از حقيقت وجودي نبي اکرم (ص) در قرآن کريم
از عايشه پرسيدند: اخلاق پيامبر چگونه بود؟ پاسخ داد:
خلق و خوي پيامبر(ص)، قرآن بود. شخصيت جامع و چند بعدي پيامبر اسلام و كمال و عظمت معرفتي، اخلاقي و وجودي آن بزرگوار، قرآن مجسم و ناطق است كه به عنوان نماد مطلق و تام انسان كامل در ميان آدميان، حجت و الگويي ماندگار مي باشد.
اگر قرآن كريم، كلام تشريعي حضرت حق است، پيامبر اكرم (ص) كلمه الله الاعظم و كلام تكويني خدا است. اگر قرآن كتابي است با حقايق جاودانه و هميشگي، پيامبر اكرم (ص) نيز حقيقتي عيني و جاودانه است. اگر قرآن بطون و لايه هاي معنايي و مصداقي عميق و گسترده اي دارد كه تلاش براي كشف آن حقايق بايد استمرار داشته باشد، پيامبر اكرم (ص) نيز ذخيره اي تمام نشدني و حقيقتي است عيني و انساني، كه شناخت ابعاد مختلف شخصيت ايشان و دستيابي به عمق سيره، سلوك و سنت آن حضرت به جهاد و اجتهادي مستمر نيازمند است. اگر نياز بشريت به قرآن هرگز پايان نمي يابد و تكامل علمي و اجتماعي انسان، نياز او را به حقايق قرآن كريم نه تنها كاهش نمي دهد كه روزافزون مي سازد، نياز انسان امروز و فردا به پيامبر اكرم(ص) و درس ها و آموزه هاي ايشان پايان ناپذير است و اگر اسلام خاتم اديان و قرآن خاتم كتب آسماني است، پيامبر اكرم (ص) خاتم النبياء و قله رفيع كمال انساني است. او خليفه الله الاعظم و واسطه ابدي نزول فيض الهي است كه:
و ما ارسلناك الا رحمه للعالمين. قرآن كريم نسخه مكتوب حقيقت نور محمدي (ص) است و پيامبر اكرم (ص) آينه تمام نماي صفات حسناي حق و نور مطلق خداوند متعال بر عالم و آدم.
پيامبر اكرم (ص) به اميرالمؤمنين(ع) فرمود: علي! كسي جز تو و من خدا را نشناخت و كسي جز خدا و تو مرا نشناخت و كسي جز خدا و من تو را نشناخت. شناخت و معرفت حضرت حق- جل و علا- در حد اعلايي كه براي غيرخدا ميسر است، جز براي كساني كه در كانون نور محمد (ص) و علي (ع) قرار دارند، امكان پذير نيست، چرا كه اين معرفت و شناخت معرفتي است شهودي و نه ذهني، معرفتي است متناسب با اوج كمال و تعالي شناسنده، نه مدرسه اي و استدلالي. از آن سو نيز معرفت تام نبي (ص) و وحي (ع) جز براي حضرت حق، براي كسي حاصل نمي شود، چرا كه ديگران همه فروتر از اين دو وجود مقدس- كه نور واحدي از منشأ واحدند- مي  باشند و دستيابي به معرفت تام آنان برايشان مقدور نخواهد بود. حضرت حق در قرآن كريم فراوان درباره پيامبر اكرم (ص) و معرفي ايشان سخن گفته است كه براي آشنايي با جايگاه عظيم نبي اكرم (ص) به اين آيات بايد مراجعه كرد: در قرآن كريم اطاعت خدا و پيامبر (ص) در كنار هم مطرح و اطاعت از رسول خدا، همان اطاعت خدا شمرده شده است. آزار و ايذاء پيامبر اكرم (ص) موجب عذاب دردناك و لعنت خداوند در دنيا و آخرت تلقي شده  و دوستي خداوند متعال مشروط به اطاعت از پيامبر اكرم (ص) گرديده است. خلق و خوي الهي پيامبر اكرم و رحمت و عطوفت آن حضرت مايه انسجام و وحدت مسلمانان به شمار آمده و با تعبير
وانك  لعلي خلق عظيم، توصيف شده، تعبيري كه تنها درباره پيامبر به كار رفته است. پيامبر اكرم (ص) عامل رهايي و آزادي مردمان از زنجيرها و بندهاي سخت معرفي شده است.

بندهايي كه از سويي خرافات و عادات زشت و از سوي ديگر ستمگران و سلطه جويان بر فكر و انديشه و رفتار و حركت تعالي جويانه انسان ها ايجاد كرده اند. او عبدخدا معرفي شده است كه با عبوديت و بندگي ذات حق، به عالي ترين درجه عبوديت دست يافته و از همه تعلقات و وابستگي ها رها شده است. گستره فيض و لطف نبي اكرم نه تنها همه مردمان و آدميان كه عالميان را شامل شده و آن حضرت به عنوان رحمه للعالمين معرفي شده است.... اين توصيف ها گوشه اي از معرفي پيامبر (ص) در قرآن است كه مروري همراه با تأمل و درنگ در اين آيات و ديگر آيات، مي تواند آفاق و ابعاد شخصيت الهي نبي اكرم (ص) را براي ما روشن سازد.
علاوه بر اين، برخي سوره هاي قرآن كريم اساساً در شأن پيامبر اكرم (ص) است و اين غير از سوره هايي است كه به وجود مبارك آن حضرت تأويل شده است.
يس كه قلب قرآن كريم است و سرچشمه هايي از معرفت و حكمت از آن جاري است، به پيامبر اكرم (ص) منسوب است. سوره 47 قرآن کريم به نام نامي آن بزرگوار نام نهاده شده است: "محمد" (ص)، علاوه براين سوره فتح، سوره حجرات، سوره نجم، سوره مجادله، سوره تحريم، سوره قلم، سوره مزمل، سوره مدثر، سوره بلد، سوره ضحي، سوره شرح (انشراح)، سوره تين، سوره علق، سوره قدر، سوره كوثر برخي از سوره هايي است كه ناظر به شأن و جايگاه عظيم و مرتبه رفيع آن حضرت در پيشگاه خداوند متعال است. هر كدام از اين سوره ها و آيات نوراني آن، مالامال از حرمت و لطفي است كه خالق متعال براي اين برترين بنده مقرب خود قائل است.

 

در اينجا وصيت نامه امام مجتبي عليه السلام را که خطاب به برادر خود امام حسين عليه السلام است را مي آوريم تا با گوش دل آخرين توصيه هاي امام خود را شنوا و سپس عامل باشيم.

 

و اين هم وصيتي است که از امالي شيخ(ره) نقل شده که به برادرش امام حسين(ع) فرمود:

" هذا ما اوصي به الحسن بن علي الي اخيه الحسين بن علي: اوصي انه يشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريک له، و انه يعبده حق عبادته، لا شريک له في الملک، ولا ولي له من الذل، و انه خلق کل شيء فقدره تقديرا، و انه اولي من عبد، و احق من حمد، من اطاعه رشد، و من عصاه غوي، و من تاب اليه اهتدي.

فاني اوصيک يا حسين بمن خلفت من اهلي و ولدي و اهل بيتک ان تصفح عن مسيئهم، و تقبل من محسنهم، و تکون لهم خلفا و والدا، و ان تدفنني مع رسول الله صلي الله عليه و آله فاني احق به و ببيته، فان ابوا عليک فانشدک الله بالقرابة التي قرب الله عزوجل منک و الرحم الماسة من رسول الله صلي الله عليه و آله ان تهريق في محجمة من دم، حتي نلقي رسول الله صلي الله عليه و آله فنختصم اليه و نخبره بما کان من الناس الينا بعده" ثم قبض (ع) .(1)

" اين است آنچه وصيت مي کند بدان حسن بن علي به برادرش حسين بن علي: وصيت مي کند که گواهي دهد معبودي جز خداي يکتا نيست که شريک ندارد، او پرستش مي کند او را بدان جهت که شايسته پرستش است، شريکي در سلطنت ندارد و سرپرستي از خواري براي او نيست، و براستي که هر چيزي را او آفريده و بخوبي و به طور کامل اندازه گيري آن را مقدر فرموده، و شايسته ترين معبود، و سزاوارترين کسي است که او را ستايش کنند، هر که فرمانبرداري او کند راه رشد را يافته، و هر کس که نافرمانيش کند به گمراهي و سرگشتگي افتاده و هر کس به سوي او بازگردد راهنمايي گشته است.

من تو را سفارش مي کنم اي حسين به بازماندگانم از خاندان و فرزندان و خانواده خودت که از بدکارشان درگذري، و از نيکوکارشان بپذيري، و براي آنها جانشيني و پدري مهربان باشي، و ديگر آنکه مرا کنار رسول خدا دفن کني که من به او و خانه او شايسته تر از ديگران هستم...

و اگر از اين کار مانع شدند و جلوگيري کردند، من تو را به حق قرابت و نزديکي که خدا براي تو قرار داده و قرابتي که با رسول خدا داري سوگندت مي دهم که اجازه ندهي در اين راه به خاطر من به اندازه خوني که از حجامت گرفته مي شود خون ريخته شود تا آنگاه که رسول خدا(ص) را ديدار کنيم و شکايت خود به نزد او بريم، و آنچه از اين مردم پس از وي بر سر ما رفته به او گزارش کنيم..."

اين را فرمود و از دنيا رفت، درود خدا بر او باد.

و در روايت شيخ مفيد(ره) اينگونه آمده که پس از جريان مسموم شدن خود فرمود:

" فاذا قضيت فغمضني و غسلني و کفني و احملني علي سريري الي قبر جدي رسول الله (ص) لا جدد به عهدا، ثم ردني الي قبر جدتي فاطمة بنت اسد رضي الله عنها فادفني هناک، و ستعلم يا ابن ام ان القوم يظنون انکم تريدون دفني عند رسول الله(ص) فيجلبون في ذلک، و يمنعونکم منه، و بالله اقسم عليک ان تهريق في امري محجمة دم". " چون من از دنيا رفتم، چشم مرا بپوشان و مرا غسل ده و کفن نما، و مرا در تابوت و به سوي قبر جدم رسول خدا(ص) ببر تا ديداري با او تازه کنم، سپس به سوي قبر جده ام فاطمة بنت اسد رضي الله عنها ببر و در آنجا دفنم کن، و زود است بداني اي برادر که مردم گمان کنند شما مي خواهيد مرا کنار رسول خدا(ص) به خاک بسپاريد، پس در اين باره گرد آيند و از شما جلوگيري کنند، تو را به خدا سوگند دهم مبادا درباره من به اندازه شيشه حجامتي خون ريخته شود."

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۱ساعت 12:46  توسط موسسه حبل المتین  | 

تعریف حجاب در قرآن کریم

طبق نظریه قرآن کریم،زن مسلمان باید آن چنان در میان مردم رفت و آمد کند که علائم عفاف و وقار و سنگینی و پاکی از آنها هویدا باشد و با این صفت شناخته شود و در این وقت است که بیماردلان که دنبال شکار می گردند از آنها مایوس می گردند.

  نویسنده وبلاگ بانوی امروز نوشت: خودتون مقایسه کنید آزادی کسی که نگاه هرزه بر او نیست و کسی که... وقتی زن پوشیده و سنگین از خانه بیرون رود و جانب عفاف و پاکدامنی را رعایت کند. افراد فاسد و مزاحم جرات نمی کنند متعرض آنها شوند.
آیه ۵۹-۶۰ سوره احزاب چنین است: "ای پیغمبر، به همسران و دخترانت و به زنان مومنین بگو که جلبابهای ( روسری‌ها) خویش را به خود نزدیک سازند. این کار برای اینکه شناخته شوند و مورد اذیت قرار نگیرند نزدیک تر است و خدا آمرزنده و مهربان است. اگر منافقان و بیماردلان و کسانی که در شهر نگرانی به وجود می آورند، از کارهای خود دست برندارند ما تو را علیه ایشان خواهیم برانگیخت. در آن وقت فقط مدت کمی در مجاورت تو خواهند زیست”.

  در این آیه دو مطلب را باید مورد دقت قرار داد. یکی اینکه ” جلباب” چیست و نزدیک کردن آن یعنی چه؟ دیگر اینکه آنچه به عنوان علت و فایده این دستور ذکر شده که ” شناخته شوند و مورد آزار واقع نشوند” چه معنی دارد؟


 

اما مطلب اول: دراینکه جلباب چه نوع لباسی را می گویند نظر مفسرین مختلف است و به دست آوردن معنای صحیح کلمه دشوار است.
در مفردات راغب که کتاب دقیق و معتبری است و مخصوص شرح لغت های قرآن نگاشته شده است می گوید: یعنی پیراهن و روسری.
قاموس می گوید: جلباب عبارت است از پیراهن و یک جامه گشاد و بزرگ کوچکتر از ملحفه و یا خود ملحفه ( چادرمانند) که زن به وسیله آن تمام جامه های خویش را می پوشد، یا چارقد.
معنی "جلباب” از نظر مفسران چندان روشن نیست. آنچه صحیح تر به نظر می رسد این است که در اصل لغت کلمه "جلباب” شامل هر جامه وسیع می شده است ولی غالبا در مورد روسریهایی که از چارقد بزرگتر و از ردا کوچکتر بوده است به کار می رفته است. ضمنا معلوم می شود دو نوع روسری برای زنان معمول بوده است: یک نوع روسری های کوچک که آنها را "خمار” یا "مقنعه” می نامیده اند و معمولا داخل خانه از آنها استفاده می کرده اند. نوع دیگر روسری های بزرگ که مخصوص خارج منزل بوده است این معنی با روایاتی که در آنها لفظ "جلباب” ذکر شده است نیز سازگار است.
همچنین در روایات دیگر در کافی ج ۵/صفحه ۵۲۲ در تفسیر آیه ۵۹ سوره احزاب وارد شده است که حضرت صادق (ع) می فرماید: وقتی زن سالخورده ای باشد جایز است چارقد و روسری را زمین بگذارد.


بنابراین مقصود از نزدیک ساختن جلباب، پوشیدن با آن می باشد؛ یعنی وقتی می خواهند از خانه بیرون بروند روسری بزرگ خود را با خود بر دارند. البته معنی لغوی نزدیک ساختن چیزی، پوشانیدن با آن نیست بلکه از مورد چنین استفاده می شود. وقتی که به زن بگویند جامه ات را به خود نزدیک کن مقصود این است که آن را رها نکن، آن را جمع و جور کن، آن را بی اثر و بی خاصیت رها نکن و خود را با آن بپوشان.
استفاده زنان از چادرهایی که بر سر می افکنند دو جور بوده است: یک نوع صرفا جنبه تشریفاتی و اسمی داشته همچنان که در عصر حاضر بعضی بانوان چادری را می بینیم که چادر داشتن آنان صرفا جنبه تشریفاتی دارد. با چادر هیچ جای بدن خود را نمی پوشانند، آن را رها می کنند. وضع چادر در سر کردن شان نشان می دهد که اهل پرهیز از معاشرت با مردگان بیگانه نیستند و از اینکه مورد بهره برداری چشم ها قرار بگیرند ابا و امتناعی ندارند. نوع دیگر برعکس بوده و هست: زن چنان با مراقبت جامه های خود را به خود می گیرد و آن را رها نمی کند که نشان می دهد اهل عفاف و حفاظ است. خود به خود دورباشی ایجاد می کند و ناپاک دلان را مایوس می سازد.
آیه ای که متعرض حدود پوشش است آیه ۳۱ سوره نور است مطلبی که از این آیه استفاده می شود و یک حقیقت جاودانی است این است که زن مسلمان باید آن چنان در میان مردم رفت و آمد کند که علائم عفاف و وقار و سنگینی و پاکی از آنها هویدا باشد و با این صفت شناخته شود و در این وقت است که بیماردلان که دنبال شکار می گردند از آنها مایوس می گردند و خطر بهره کشی از آنها در مخیله شان خطور نمی کند.


می بینیم که ولگردان همیشه متعرض زنان جلف و سبک می گردند وقتی که به آنها اعتراض می شود که چرا مزاحم می شوی می گویند اگر دلش این چیزها را نخواهد با این وضع بیرون نمی آید. این دستور که در این آیه آمده است مانند دستوری است که در بیست و پنج آیه قبل از این آیه خطاب به زنان رسول خدا وارد شده است: یعنی در سخن گفتن رقت زنانه و شهوت آلود که موجب تحریک طمع بیماردلان می گردد به کار نبرید. 

در این آیه دستور وقار و عفاف در کیفیت سخن گفتن را بیان می‌کند و در آیه مورد بحث دستور وقار در رفت و آمد.
حرکات و سکنات انسان گاهی زبان دل است. گاهی وضع لباس، راه رفتن، سخن گفتن زن معنی دار است و با زبان بی زبانی می گوید دلت را به من بده، در آرزوی من باش، مرا تعقیب کن، گاهی برعکس با بی زبانی می گوید دست تعرض از این حریم کوتاه است.
حقیقت این است که مفسران تفاوتی میان مفهوم آیه نور و آیه احزاب قائل نبوده اند. آیه نور را یک دستور کامل و همیشگی می دانسته اند خواه مزاحمتی در کار باشد یا نباشد ولی آیه سوره احزاب را مخصوص موردی می دانسته اند که زن آزاد یا مطلق زن مورد مزاحمت افراد ولگرد قرار می گرفته است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۱ساعت 8:3  توسط موسسه حبل المتین  | 

ه بهانه اربعین حسینی(ع)

اشراف و درایت امام حسین (علیه السلام) اقتضا می كرد كه پیش بینی همه جوانب را كرده باشند تا حداقل همراهی كوفیان قبل از ورود به كوفه سنجیده شود و فرصت پیش آمده از دست نرود.

یكی از سوالاتی كه ذهن را به خود مشغول می كند این است كه آیا مسلم ابن عقیل پسرعموی امام حسین(علیه السلام) فقط حامل نامه ای بود كه باید آن را می رسانید و برمی گشت (یا در منزلی منتظر رسیدن امام می شد) یا سفیر و نماینده ای بود كه باید مقدمات حضور امام زمانش را فراهم می كرد و در صورت بروز مانعی آن را مرتفع می ساخت؟ آیا شرایط كوفه و بلاد اسلامی طوری بود كه با رسانیدن یك نامه تا حضور امام هیچ مانع و مشكلی بوجود نمی آمد؟ یا با این ساده انگاری ها آن می شد كه شد؟
در پاسخ باید گفت اشراف و درایت امام حسین (علیه السلام) اقتضا می كرد كه پیش بینی همه جوانب را كرده باشند تا حداقل همراهی كوفیان قبل از ورود به كوفه سنجیده شود و فرصت پیش آمده از دست نرود، بر همین اساس جناب مسلم هم نماینده و سفیر امام زمانش بود و هم مامور فراهم آوردن مقدمات آمدن امام زمان شیعیان (علیه السلام) به شهری كه برای ایجاد پایگاه امام بر حق مسلمین برای اقامه فریضه امر به معروف و نهی از منكر و عمل به سیره پیامبر(ص) اعلام آمادگی كرده است. در چنین شرایطی كسانی كه دعوت كننده و بیعت كنندگان با فرستاده ایشان بودند وظیفه ای سنگین در همراهی سفیر امام برای تدارك این مقدمه داشتند و بر همه مومنین و متدینین لازم بود از وی اطاعت كنند و وی را در راه رسیدن به هدف مشتركشان كه همان هدف امام زمان است یاری كنند و فرامین وی را بپذیرند.
امام حسین (علیه السلام) حضرت مسلم را فرستاده بود تا از مردم كوفه بیعت بگیرد و ضمن سنجش كمیت و كیفیت این آمادگی، شرایط را برای ورود ایشان آماده كند، البته پرواضح است كه این بیعت گرفتن به نیابت از امام بود و در غیاب ایشان امری ضروری. جمع آوری بیعت در این شرایط مستلزم تدابیری قوی بود كه از عهده هركسی برنمی آمد، به خصوص در آن شرایط خاص و امكان توطئه امویان، امام هم مسلم را فرستاده بود تا شرایط را بررسی كند و به امام نامه بنویسد و اوضاع را شرح دهد تا ایشان به اقتضای شرایط در خصوص آمدن یا نیامدن تصمیم بگیرند. پس حدود كار مسلم كاملا روشن و واضح بود. این مطلب را هم نباید از نظر دور داشت كه مسلم سفیر، نماینده و مورد اعتماد امام بود و حتی اگر امام به كوفه نمی آمد حضور مسلم ابن عقیل به عنوان نماینده كسی كه كوفیان خواهان بیعت با او بودند كافی و مستلزم بیعت و همراهی ایشان بود.
در زمانی كه مسلم مشغول جمع آوری بیعت بود تقریبا هجده هزار نفر با او بیعت كردند.(1) ماجرای سیاسی ظاهری كوفه فقط همین بود كه نماینده حسین بن علی (علیه السلام) وارد شهر شده بود و در خانه مختار ابوعبید ثقفی(2)، به صورت علنی بیعت می گرفت. بعد از این بیعت قابل توجه آن نامه مشهور را به امام نوشت كه:... سریعا به سوی كوفه روان شو...(3) و امام هم جواب دادند كه من در هشتم ذی الحجه از مكه خارج شدم و به سوی شما می آیم.(4)
وقتی اخبار بیعت عمومی مردم كوفه با امام (علیه السلام) به شام رسید، آرایش دشمن عوض شد. دشمن مهره خود را در كوفه تغییر داد و عبیدالله به كوفه آمد. و با ورود او به كوفه وضعیت سیاسی كوفه تغییر كرد، جو تهدید و ارعاب به سرعت حاكم شد و دستور كار عبیدالله كه از سوی شام تعیین شده بود بكار گرفته شد، یعنی سركوب قیام شیعه به هر قیمت منتها با حیله، فریب و نیرنگ یا زر و زور و تزویر.
عبیدالله از بدو ورود به كوفه دنبال مسلم بود تا وی را به قتل برساند و از میان بردارد تا بدین ترتیب محور سازماندهی و اجتماع طرفداران امام زمان شیعیان حذف شود و با حذف این پایه تشكل فاتحه نهضت را بخواند، جناب مسلم هم با آن تفاصیل پنهان شد و به جمع آوری پنهان بیعت ادامه داد. عبیدالله در جست و جوی مسلم، هانی بن عروه را به اتهام پناه دادن به مسلم دستگیر كرد.(5) هانی یكی از زعمای بزرگ شیعه در كوفه بود، این حركت عبیدالله یك حركت كلیدی برای شروع كاری بزرگ بود، به خصوص كه توانست با زیركی از لبه تیغ قبیله مذحج بگریزد.(6) جناب مسلم كه می دید شرایط در حال دگرگون شدن است و ممكن است امویان با حركت حساب شده ای اوضاع را دگرگون كنند متوجه این خطر شد و بنا به مأموریتی كه داشت احساس كرد اگر اینجا جلو ابن زیاد را نگیرد، مقدمات حضور امام زمان حسین بن علی(علیه السلام) از بین خواهد رفت و اگر عبیدالله در كوفه قدرت بگیرد كار امام سخت می شود. دشمن در این شرایط حساس و خطرناك حركت مهمی كرده بود و مسلم باید در مقابل این حركت سریعاً واكنش نشان می داد و به هیچ وجه جای تأخیر نبود و نمی شد تا رسیدن امام صبر كرد چون گذشت زمان یعنی قدرت گرفتن امویان در كوفه و شكست طرفداران امام. بیعت های مردم هم كه نشان می داد مردم پای كارند، مسلم این را هم می دانست كه اگر قیام اتفاق نیفتد گروه شیعیان پشت سر هم قتل عام خواهند شد، شیعه با شدت سركوب خواهد شد و آینده اسلام در معرض خطر قرار خواهد گرفت، پس باید قیام زودتر از حضور امام آغاز شود.
در چنین شرایط سخت و پیچیده ای تشخیص وظیفه و اهمیت اقدام بموقع كار هر كسی نیست، بلكه كسی می تواند درك درستی از اوضاع داشته باشد كه علاوه بر داشتن بصیرت كافی، به جوانب كارها اشراف داشته باشد. مسلم بن عقیل در چنین موقعیتی بود، از اوضاع حجاز و مكه و سفر امام آگاه بود و از سیاست های امام حسین(ع) اطلاع داشت، شرایط استكبار شام و سیاست های پلید ایشان را می شناخت و هم جریانات كوفه را و اگر جز این بود و مورد وثوق امام نبود(7) و بینشی عمیق نداشت، امام وی را نمی فرستاد.
امثال سلیمان صرد با این قیام مخالفت می كنند به این بهانه كه: «تو اختیارات امام زمان را نداری، تو به اجتهاد من، تا آمدن امام زمان باید صبر كنی، او حق دارد انقلاب كند نه تو، ما جان هایمان را فدای وی می كنیم نه غیر او.»(8) در مقابل نایب امام(علیه السلام) اجتهاد كردند اگر امام حسین (علیه السلام) اجتهادشان را كافی می دید سفیری نمی فرستاد و حرفشان را حجت می دانست.
به هر روی قیام شروع می شود، قیام و جهاد علی الظاهر یعنی از خانه و كاشانه بریدن، از شغل و سرمایه و ثروت صرف نظر كردن، جان را بركف دست گرفتن و از خانواده جداشدن. اینجاست كه كار سخت می شود، لرزیدن قدم ها شروع می شود، بهانه تراشی ها شروع می شود. نظر سلیمان صرد هم مزید علت می شود، بیشتر انقلابیون را نگران می كند كه نكند ما واقعاً اشتباه كردیم كه پیروی از مسلم نمودیم، این ضربه ای است كه شیعیان كوفه به خودشان زدند.
وقتی هم عبیدالله شایعه آمدن لشگر هزار هزار شام را به راه انداخت(9) تأثیرش در دلها زیاد شد چون زمینه قبلی داشت و قبل از آن متزلزل بودند، ابتدا بعضی در دل خود می گفتند: خوب بحمدالله انقلابیون زیادند با رفتن ما مشكلی پیش نمی آید این بهانه ای بود كه اوایل روز می گرفتند، وقتی لشگر مسلم تحلیل رفت، دیگران می گفتند این لشگر پیروز نخواهد شد و یكی از توجیهاتی كه فرار و عافیت طلبی را پیش وجدانشان موجه جلوه می داد اجتهاد امثال سلیمان صرد بود.
خوب عدم اطاعت از فرستاده امام و تشتت آرا چه نتیجه ای داد؟ نتیجه این شد كه مسلم بن عقیل كشته شد، امام زمان، فرزند پیامبر، حسین بن علی(علیه السلام) در كربلا با آن وضع كشته شد و هیچ یك از حضرات فقیه نمای عافیت طلب، در ركاب امام نبودند، در صورتی كه در مقابل نایب امام حسین(علیه السلام) بهانه شان غیبت امام بود.
نتیجه اینكه، سلیمان صرد خزایی و امثال او بار سنگین این اشتباهات را به دوش كشیدند و بدون درك مقصودی، قطعه ای از نقشه دشمن شدند و آن را تكمیل كردند. سركوب مسلم باعث شد اوضاع صدو هشتاد درجه برعكس شود، مردم ترسیدند، اغفال شدند و همان منتظران امام علیه السلام) دستشان به خون همان امامی كه منتظرش بودند آلوده شد. شهری كه تا یكی دو ماه قبل مشغول بیعت با نایب امام بود اهل بیت آن امام را به عنوان اسیر وارد همان شهر می كنند.
فاعتبروا ویا اولی الابصار...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) شیخ مفید، الارشاد، ج 2، ص 41
2) طبری، تاریخ الامم والملوك ج 5 ص 355
3) طبری، تاریخ الامم والملوك ج 5 ص 375
4) ابوحنیفه دینوری، الاخبار الطوال ص 359
5) ابن اعثم كتاب الفتوح، ج 5، ص 48
6) شیخ مفید، الارشاد، ج 2 ص 51
7) طبری، تاریخ الامم و الملوك ج 5 ص 353
8) ابن عساكر، ترجمه الاحسین
9) طبری، تاریخ الامم و الملوك ج 5 ص

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۱ساعت 8:3  توسط موسسه حبل المتین  | 

«امین‌الاسلام طبرسى»، علامه‌ای که پیش از وفات تدفین شد

نیمه اول قرن پنجم هجری، سکته‌‌‌ای بر «امین‌الاسلام طبرسى» عارض می‌‌شود. خاندانش به این گمان که علامه به رحمت ایزدی پیوسته است، او را به خاک می‌‌سپارند! علامه در قبر به هوش می‌آید و نذر می‌کند اگر نجات یافت...

ولادت

ابو على، فضل بن حسن طبرسى، معروف به «امین‌الاسلام طبرسى»، «امین‌الدین» و «امام مفسران» از علمای بزرگ اسلام و شیعه در حدود سال‏هاى 468 یا 469 هجرى قمری در مشهد مقدس به دنیا آمد.

شخصیت علمی علامه طبرسی

امین‌الاسلام طبرسى در علوم متداول عصر خویش از علوم ادبى مانند صرف، نحو، معانى، بیان و غیره و علوم شرعى مانند کلام، فقه، تفسیر و حدیث، و در علوم دیگر مانند ریاضى و نیز در شعر، تبحر داشت.

ایشان در نقل اقوال تعصبى نشان نمى‌‏داد و به همه اصناف و فرق به یک دیده مى‌‏نگریست. آنچه را صحیح و معقول مى‏‌دانست، از هر کس که باشد، چه مخالف و چه موافق، بازگو مى‏‌کرد و در تقدیم و تأخیر نام آنان غرضى خاص، نداشته است.

با آنکه ایشان در زمانى مى‌‌‏زیست که عالمان فرق مختلف مذهبى تنها به اقوال معتقدان طریقه خویش اعتنا داشتند و روایات منقول از مجراى مخالفان خود را هر چند که مؤید نظرشان بود مطرود مى‌‌‏شمردند، وى در نقل نظر مخالفان، باکى نداشت.

طبرسی چگونه تلفظ می‌شود؟

علامه طبرسى را بسیارى از بزرگان، منسوب به طَبَرستان دانسته‌‌‏اند که در این صورت، طَبَرسى (با فتحه اول و دوم) خوانده مى‌‏شود.

برخی بر این باورند که طبرسى منسوب به تفرش است و تلفظ آن طَبرِسى است (فتحه اول، سکون دوم و کسره سوم) بر وزن تَفرِشى.

آنها گفته‌اند اولا: اگر از طبرستان بود نسبت او طبرى مى‌‌‏شد نه طبرسى و ثانیا بیهقى در کتاب تاریخ بیهق او را منسوب به تفرش مى‏‌‌داند و با توجه به هم عصر بودن آنان و اینکه هر دو چند سال در بیهق بوده‌‌‏اند و با یکدیگر آشنایى نزدیک داشته‌‏‌اند قول بیهقى مقدم بر دیگران است.

عنوان طبرسی مشترک بین چند عالم بزرگ

عنوان طبرسى بیشتر اوقات بر امین‌الاسلام فضل بن حسن طبرسى، صاحب تفسیر مجمع‌البیان اطلاق مى‏شود اما علاوه بر وی بر بعضى دیگر از بزرگان نیز اطلاق مى‏‌شود از جمله:

1- احمد بن على طبرسى مؤلف کتاب احتجاج

2- حسن بن فضل طبرسى، نویسنده کتاب مکارم الأخلاق. وی فرزند امین‌الاسلام است.

3- ابو محمد بن فضل طبرسى که معاصر امین‌الاسلام است و ابن شهر آشوب از او روایت نقل کرده است.

خاندان‏ امین‌الاسلام طبرسی

خاندان طبرسى از خاندان‌‏هاى معروف بین شیعیان است. پدر او حسن بن فضل‏، از علماى عصر خود بوده است.

فرزند او رضى الدین، حسن بن فضل طبرسى‏ نیز چون خورشیدى در آسمان علم و زهد و تقوا مى‌‌‏درخشد. او از شاگردان پدرش بوده و مؤلف کتب فراوانى از جمله‏ «مکارم الأخلاق»‏ است.

نوه امین‌الاسلام طبرسى نیز دنباله راه پدر و جد خویش را گرفته و کتابى ارزشمند چون ‏«مشکاة‌الأنوار» به یادگار گذاشته است.

استادان طبرسی

مهم‏‌ترین اساتید و مشایخ روایت فضل بن حسن طبرسى: 

1- ابو على طوسى، فرزند شیخ الطائفه شیخ طوسى

2- حسن بن حسین، جد شیخ منتجب الدین صاحب کتاب فهرست

3- موفق الدین بکر آبادى

4- ابو الحسن، عبید الله بیهقى

5- شیخ جعفر دوریستى که از شاگردان شیخ مفید است.

شاگردان‏ طبرسی

شاگردان مرحوم امین‌الاسلام طبرسى بسیارند، از جمله: 

1- فرزند بزرگوار او رضى الدین حسن بن فضل طبرسى، صاحب کتاب مکارم الأخلاق

2- ابن شهر آشوب مازندرانى، مؤلف کتاب معالم العلماء

3- شیخ منتجب الدین صاحب فهرست

4- قطب الدین راوندى

5- عبد الله بن جعفر دوریستى

6- شاذان بن جبرئیل قمى

تألیفات‏‌ امین‌الاسلام طبرسی

بیهقی تالیفات طبرسی را زیاد دانسته است اما آنچه به دست ما رسیده به 20 عنوان نمى‏‌رسد. 

از جمله کتب علامه طبرسى عبارتند از:

1- مجمع البیان فی تفسیر القرآن که در 10 جلد تألیف شده است. این کتاب از بهترین تفاسیر شیعه است و شهرتى جهانى دارد.

2- الکافی الشّافی من کتاب الکشاف، خلاصه‌‌‏اى است از کتاب تفسیر کشاف زمخشرى.

3- جوامع‌الجامع.

این کتاب پس از مجمع البیان از معروف‌ترین آثار علامه طبرسی است که در مدّت یک سال (از ماه صفر 542 تا محرم 543 ق) و پس از اتمام دو تفسیر گذشته تألیف شده است.

در این تفسیر گزیده گویی، شیوه مفسر است و وی کوشیده تا مطالب مهم و برجسته و لطایف آن دو کتاب را گردآوری کرده، از برخی مطالب آن دو تفسیر کبیر و الوجیز صرف نظر نماید.

همچنین حسن ابتکار و لطف تعبیری که در بیان دقایق آیات و کیفیت توجیه آن به کار رفته و استفاده‌‌‌ای که از کشّاف زمخشری شده، باعث شد که این تفسیر از مجمع البیان ممتاز شود.

علامه، جوامع‌الجامع را به دلیل کمی حجم و فزونی فوایدش، وسیط نیز نامیده است.

بیشتر مطالب تفسیر جوامع‌الجامع از کشّاف زمخشری اقتباس شده است. در پاره‌‌‌ای از موارد نیز مطالبی از تفسیر مجمع البیان خود را نقل کرده است.

این تفسیر در مقایسه با کشاف امتیازاتی دارد؛ همچون اختصار و حذف زواید و مطالب غیر ضروری، نقل روایاتی از طرق شیعه که گاهی با تفسیر صاحب کشاف موافق و در بسیاری از مواضع با آن مخالف است و بیان آراء کلامی شیعه امامیه در مواردی که با دیدگاه معتزله موافق نیست یا نظر شخصی طبرسی در تفسیر آیه با نظر زمخشری مخالف است که در این صورت طبرسی از نظر صاحب کشاف عدول نموده و آنچه را خود حق می‌دانسته ذکر کرده است.

4- المستمد من البیان

5- الوافی در تفسیر قرآن

6- إعلام الورى بأعلام الهدى، در فضائل ائمه علیهم‌السلام.

7- تاج الموالید در اَنساب.

8- الآداب الدینیة للخزانة المعینیة.

9- النور المبین.

10- کنوز النجاح.

11- عدة السفر و عمدة الحضر

تفسیر بزرگ مجمع البیان

مجمع البیان، تفسیری جامع  و از مهم‌‌ترین تفاسیر شیعه، طی اعصار و قرون مختلف است. این تفسیر از نظر ادبی و حسن تالیف، از بهترین‌‌هاست.

در طبقه بندی تفسیرهای قرآن کریم، کتاب مجمع‌البیان، تفسیر ادبی محسوب می‌‌شود.

از دلایلی که مولف این تفسیر در تالیف این کتاب بیان داشته این است که او معتقد بود که دانشمندان امامیه پیش از او حق قرآن را ادا نکرده‌‌اند.

وى از مـیـان تـفـسیرها فقط تفسیر تبیان را به دیده تحسین نگریسته است، هر چند که آن را نیز از نـظـر تـرتـیـب و نـظـم، نـاقـص یـافـتـه اسـت. به همین خاطر به دنبال نوشتن تفسیری بوده که شـامـل تـمـام عـلوم قـرآنـى اعم از قـرائت، اعـراب،  بـیـان لغـات مـشـکـل، ذکـر مـوارد مـعـانـى و بـیان، شأن نزول، اخبار وارده در آیات، شرح و تبیین قصص، توضیح احکام و تشریح اصول و فروع دین از دیدگاه قرآن باشد.

سبک تفسیری علامه طبرسی

مجمع البیان، از تفاسیر مهم قرن ششم و به زبان عربی است. سبک و شیوه تدوین و تبویب این تفسیر در میان همه تفسیرهای اهل سنت و شیعه، چه فارسی و چه عربی بی سابقه و کم نظیر است؛ زیرا دارای نظمی متین و خاص و همچنین مرتب با روش علمی و در عین حال ساده است و ویژگی اصلی آن هم این است که دارای نظم و ترتیب در عرضه مباحث است.

تفسیر مجمع البیان در مسائل ادبی (از جمله نحو و لغت) مباحث مشروح و مبسوطی دارد به همین خاطر جنبه نحو و لغت در این تفسیر قوی‌‌‌تر است.

طبرسی در مباحث لغوی به طور دقیق با کمک اشعار عربی، مباحثی را مطرح می‌کند و در مباحث نحوی و ادبی، مرجع مناسبی برای دیگران است.

طبرسی به صراحت در مقدمه تفسیرش آورده است که از تفسیر التبیان شیخ طوسی استفاده کرده و اساس کارش مبتنی بر التبیان است.

تفسیر مجمع البیان از دیدگاه اندیشمندان اهل سنت

شیخ عبدالمجید سلیم

او که از مفتیان مصر و همچنین از رئیسان قبلی دانشگاه الازهر مصر بوده، در مورد تفسیر مجمع البیان و مولف آن می‌گوید:

مجمع‌البیان کتابی گرانسنگ، سرشار از دانش و معرفت، آکنده از فواید و معانی با ترتیبی نیکو و شایسته است. اگر بگویم این تفسیر سرآمد تمام تفاسیر قرآن و مرجع تمام دانشها و مباحث قرآنی است، مبالغه و گزاف نگفته‌‌ام و راه  را به خطا نپیموده‌‌ام. (مقدمه مجمع البیان، چاپ مصر)

شیخ محمود شلتوت

وی نیز که در زمان خود مفتی مصر و همچنین شیخ و رئیس الازهر مصر بوده است، با نوشتن مقدمه‌‌ای بر مجمع البیان چاپ شده در مصر این گونه گفته است:

مجمع البیان در بین کتابهای تفسیری قرآن بی‌همتاست. این تفسیر با گستردگی خاص و عمقی ویژه و عمق معانی و تنوع مباحثش و در تنظیم و ویرایش از امتیاز و ویژگی خاصی برخوردار است که در میان تفاسیر پیشین چنین ترتیبی وجود نداشته است و در بین آثار بعد از خود نیز کم نظیر است.

سابقه ذهنی که از کتابهای گذشتگان داریم، این است که آیات و روایات را در مسائل مختلف گردآوری می‌کردند و همه آن را به هنگام بحث یک جا ذکر می‌کنند که در این میان گاهی فنی به فن دیگر اخلاط پیدا کرده و خواننده نمی‌‌تواند خود را از میان آن مجموعه‌‌ها نجات دهد. گاهی هم به یک بٌعد از ابعاد مساله‌‌ای در حد اطناب و ملال آور روی می‌‌آوردند و در بعد دیگر همان مساله را در حدی کوتاه می‌‌آوردند که مخل فهم بود. اما مجمع البیان شاید نخستین تفسیری باشد که توانسته است حق مطلب را ادا کند و توأم با طراوت بحث کند، در عین حال با تعمق در درس؛ نظم و ترتیب و سبک عالی را نیز داشته باشد. این کتاب به خواص و مزایای تفسیر قرآن نیز پرداخته است، علاوه بر آن روشهای علمی و فکری ارزنده‌‌ای را در خود جای داده است....

از امتیازات  این تفسیر، آزادی فکر، تقریب میان مذاهب است که در مدار حق و در مسیر حقیقت و با اخلاص کاملی حرکت می‌‌کند.

این مفسر چه بسا در مرحله بررسی‌های تطبیقی و مقارن، مذهب و نظر دیگران را بر مذهب و بینش خود مقدم داشته و با نهایت رعایت درجه امانت و دقت، در نقل نظریات و آراء دیگران کار کرده است، در حالی که به دور از دشنام و ناسزا گویی نسبت به سایرین می‌‌باشد.

او نظریات غیر خودش را طوری پرورش داده است که گویا می‌‌خواهد همان نظر را قبول نماید و این کار بر خلاف بعضی از برادران اهل سنت است که در وقت برخوردشان با نظریات شیعه آنان را با رفض، کنار زده و آنان را رافضه می‌‌خوانند و یا چنان که برخی برادران شیعه در حین نقل آراء اهل سنت آنها را ناصبی می‌‌نامند. اما طبرسی همیشه آیه ذیل را معیار عمل و قضاوت خویش قرار داده است «و جادلهم بالتی هی احسن» (رسالة الاسلام، شماره سوم، سال دهم؛  و مجله مکتب اسلام، شماره های 5و6 سال پنجم)

ذهبی صاحب التفسیر والمفسّرون

محمدحسین ذهبی از علمای اهل تسنن با اینکه رویکرد خوبی نسبت به شیعه و تالیفات آن ندارد ولی در برابر عظمت شیخ طبرسی نتوانسته آن را ستایش نکند و گفته است:

مولف مجمع البیان تبحر کاملی در فنون مختلف از علم و معرفت داشت و تالیفش نیز ترتیب خوب و زیبایی دارد و در هر مورد که وارد بحث شده است در قرائت، لغت، وجوه اعراب، شرح معانی، شأن نزول، بیان ارتباط آیات و.. به خوبی از عهده‌اش برآمده است.

او در تشیع خود غلو و افراط ندارد ... این تفسیر حسن ترتیب و زیبایی تهذیب و دقت تعلیل و قوت و نیرومندی حجت و برهان را در بر دارد. (ذهبی، محمدحسین؛ التفسیر و المفسرون، دارالکتب الحدیثه، 1976، چاپ دوم، ج 2، ص137)

ماجرای سکته علامه طبرسی و دفن شدنش قبل از مرگ

برخی از مورخان با بیان داستانی از علامه طبرسی، انگیزه دیگری را در علت نوشتن تفسیر، دخیل می‌‌دانند. آن حکایت، این است:

زمانی سکته‌‌‌‌‌ای بر علامه طبرسی عارض می‌‌‌‌شود و خاندانش به این گمان که او به رحمت ایزدی پیوسته است وی را به خاک می‌‌‌‌‌سپارند.

او پس از مدتی به هوش آمده، خود را درون قبر می‌‌‌بیند و هیچ راهی را برای خارج شدن و رهایی از آن نمی‌‌یابد. در آن حال نذر می‌‌‌کند که اگر خداوند او را از درون قبر نجات دهد کتابی را در تفسیر قرآن بنویسد.

در همان شب، قبرش به دست فردی کفن دزد، نبش می‌‌‌شود و آن گورکن پس از شکافتن قبر شروع به باز کردن کفن‌های او می‌‌‌کند. در آن هنگام علامه دست او را می‌‌‌گیرد! کفن دزد از ترس، تمام بدنش به لرزه می‌‌‌افتد، علامه با او سخن می‌‌‌گوید، لیکن ترس و وحشت آن مرد بیشتر می‌‌‌شود.

طبرسی به منظور آرام ساختن او، ماجرای خود را شرح می‌‌‌دهد و پس از آن می‌‌‌ایستد. کفن دزد نیز آرام شده، با درخواست علامه که قادر به حرکت نبود، او را بر پشت خود می‌‌‌نهد و به منزلش می‌‌‌رساند. طبرسی نیز به پاس زحمات آن گورکن، کفن‌‌های خود را به همراه مقدار بسیاری پول به او هدیه می‌‌‌کند.

آن مرد نیز با مشاهده این صحنه‌‌‌ها و با یاری و کمک علامه توبه کرده، از کردار گذشته‌‌‌اش از درگاه خداوند طلب آمرزش می‌‌‌کند.

علامه طبرسی پس از آن به نذر خود وفا کرده، کتاب مجمع البیان را می‌‌‌نویسد. (ریاض العلماء، ج 2، ص 358؛ روضات الجنات، ج 5، ص 362؛ مستدرک الوسائل، ج 3، ص 487)

شهادت‏ علامه طبرسی

مفسر بزرگ قرآن و عالم ربّانى، امین‌الاسلام طبرسى پس از حدود 80 سال زندگى سراسر تلاش و مجاهده، شبانگاه روز نهم ذی‌حجه (شب عید قربان) در سال ‏548 هجرى در سبزوار‏ از دنیا رفت.

بنابر نقل بزرگانى چون علامه سید محسن امین، طبرسى به مرگ طبیعى از دنیا نرفت؛ بلکه به دست دشمنان (به وسیله سم) به شهادت رسید، اما از جزئیات شهادت او اطلاع دقیقی در دست نیست.

پیکر پاک علامه از سبزوار به مشهد مقدس انتقال یافت و در نزدیکی حرم مطهر امام رضا علیه‌‌السّلام در محلی به نام قبرستان قتلگاه به خاک سپرده شد.

آرامگاه او که در ابتدای خیابان طبرسی واقع شده، از آغاز، محل زیارت مؤمنان بوده است و در سال 1370 به موجب طرح توسعه اطراف حرم، به داخل باغ رضوان انتقال داده شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 7:33  توسط موسسه حبل المتین  |