رسالت قرآن كریم

بهترين معرّف براي شرح اوصاف قرآن كريم همانا خود قرآن مجيد است و اگر در سخنان عترت طاهره ـ عليهم السلام ـ توصيف قرآن مشاهده مي‌شود باز به استناد خود قرآن حكيم است، ليكن بهره‌برداري از آن به عهده همتاي وي يعني ثقل اصغر مي‌باشد كه به نوبه خود، قرآن ناطق‌اند، و در هيچ مرحله از مراحل كمال هستي از قرآن جدا نبوده و قرآن نيز در هيچ مقام از مقام‌هاي وجودي از آنان جدا نخواهد بود، و اگر كمالي در قرآن باشد كه عترت طاهره ـ عليهم السلام ـ فاقد آن باشد، يا كمالي در عترت طاهره ـ عليهم السلام ـ باشد كه قرآن حاوي آن نباشد، اشكال جدايي اين دو وزنه‌ي وزين از هم لازم مي آيد كه روايت متواتر نبي اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ آن را براي هميشه مردود مي‌داند.
آنچه فعلا موردنظر است، رسالت‌ قرآن كريم مي‌باشد، يعني پيام چيزي كه انسان كامل با دريافت آن به سِمَت والاي رسالت منصوب مي‌گردد، چون رسالت هر پيامبري به گرفتن وحي تشريعي او است كه متن پيام و گوهر رسالت خواهد بود، و شناخت رسالت هر پيامبري در گرو معرفت وحي تشريعي او مي‌باشد، چه اينكه نزول هر پيامي به اندازه‌ي ظرفيت هستي آن انسان متعالي خواهد بود، و از رهگذر تفاوت انبياء با هم: «فَضّلنا بَعضَ النبيّين عَلي بَعض
[1]ٍ» و امتياز آنان از هم: «تلك الرُّسل فضَّلنا بعضهم علي بعض»[2] مي‌توان به تفاوت پيام‌ها از هم پي برد، زيرا پيام‌ها گر چه هدف مشتركي دارند ليكن در سعه و ضيق معارف از هم جدا بوده و در انيق و عميق بودن، همتاي هم نيستند.
بنابراين كامل ترين انسانها،جامع ترين پيامها را مي‌گيرد و در اثر كلّيت و دوام رسالت خويش مُهر نبوت را به همراه دارد و اين نشانه‌ي خاتميّت را هماره بر دوش مي‌كشد و شانه‌ي او زير بار مسئوليت ختم رسالت و مهر نبوّت، سنگيني توانفرساي آخرين پيام به جوامع بشري را در طول تاريخ احساس مي‌فرمايد: «اِنّا سَنُلقي عَلَيكَ قَولًا ثَقيلًا
[3]»، زيرا رسالت او نه تنها نسبت به حال و آينده است، بلكه بايد درباره‌ي ره آورد همه‌ي پيام‌آوران گذشته ميزان استوار باشد و آن هم نه در حدّ تصديق محض بلكه در مرز سرپرستي و نگهباني و مديريت و حفاظت همه جانبه، تا آنچه بجا مانده است از آسيب سانحه تحريف و گزند گزافه‌گويان محفوظ بماند، و آنچه از خاطره‌ها رخت بربست يا نابجا تفسير شده است درست بيان گردد، تا سلسله‌ي پيام‌ها به رهبري قافله سالار آنها يعني قرآن كريم محفوظ بماند. چه اينكه سلسله‌ي پيامبران با رهنمود سالارشان محفوظ‌اند: «وَ اَنزَلنا اِلَيكَ الكِتابَ بِالحقَّ مُصدِّقاً لِما بَينَ يَدَيهِ مِنَ الكِتابِ وَ مُهَيمِناً عَلَيهِ»[4]
انگيزة نهايي هر پيامي به اندازه‌ي درجه‌ي وجودي مبدء فاعلي آن يعني پيام فرستنده و به مقدار هستي مبدء صوري آن، يعني محتوي پيام و عصاره‌ي مضمون آن و به سِعَه مبدء قابلي آن، يعني روح مجرد انسان كامل كه پذيراي آن است خواهد بود. گر چه تمام پيامهاي آسماني از عظمت مبادي چهارگانه ياد شده برخوردارند ليكن بعد از تحليل نهايي روشن خواهد شد كه هيچ پيامي همتاي آخرين پيام الهي نمي‌باشد و امتياز اين پيام نهايي برين، بر تمام پيام‌هاي گذشته در تمام مبادي چهارگانه همچنان محفوظ است.
اما از لحاظ مبدء فاعلي گر چه خداي سبحان مبدء آغازين همه‌ي رسالت‌ها است ليكن در هر پيامي خداوند، با نام خاص از اسماي حسناي الهي ظهور مي‌كند و چون آن اسماء يكسان نيستند، در نتيجه مبدا فاعلي پيام‌ها، نيز در همه موارد متساوي هم نخواهند بود، زيرا رسالتي كه از اسم عظيم نشأت مي‌گيرد، همتاي پيامي كه از اسم اعظم صادر مي‌شود نمي‌باشد، چون اسم عظيم همسان اسم اعظم نيست. اما از لحاظ مبدء صوري يعني محتوي پيام، همانطوري كه هم اكنون اشاره شد، مضمون دستوري كه از اسم اعظم نازل مي‌شود برتر از محتوي دستوري است كه از اسم غير اعظم نشأت مي‌گيرد.
اما از لحاظ مبدء قابلي يعني روح مجرّد انسان كامل كه قرارگاه وحي الهي است، پيامي كه كامل‌ترين انسان‌ها دريافت مي‌نمايد كامل‌تر از هر گونه پيامي است كه ديگري آن را دريافت مي‌نمايد، يعني همان اسلام ناب كه دين خدايي است: «انَّ الدّينَ عِندَ اللهِ الاِسلامُ»
[5]. و همه‌ي پيام‌آوران الهي همان را دريافت كرده و به امت‌ها ابلاغ نموده‌اند: تفاوت مراتب آن در بطون و عمق و نيز تعالي درجات آن در صعود قابل ترديد نيست.
اما از لحاظ مبدء‌ غائي يعني انگيزه‌ي نهايي و هدف وجودي آن، چون بمقدار مبادي گذشته است و آنها در اوج كمال‌اند پس مبدء غائي آخرين پيام نيز در بلنداي كمال بوده و مقامي از آن برتر ميسّر صالحان سالك نخواهد بود، و گرنه آخرين دستور نمي‌شد، زيرا سنّت تبديل‌ناپذير حقّ بر اينست كه هر استعدادي را به فعليت برساند و به محروم ماندن هيچ جامعه‌ي شايسته رضا ندهد.
از اين رهگذر مي توان به راز تعبير دعاي بيست و هفتم ماه رجب كه سالروز بعثت خاتم انبياء الهي است پي برد: «اللّهم إنّي اسئلك بالتجلّي الاعظم...»
[6] زيرا گر چه متكلّم در كلام خود تجلّي مي‌كند چنانكه در نهج البلاغه آمده است: «فتجلّي لهم سبحانه في كتابه من غير ان يكونوا رأوه»[7]، ليكن تمام تجلّي‌ها همتاي هم نيستند و كامل‌ترين آنها همانست كه بر قلب مطهّر كامل‌ترين فرستاده‌ها نازل شده است: «نَزَلَ بِهِ الرّوحُ الاَمينُ عَلي قَلبِكَ لِتَكُونَ مِنَ المُنذِرينَ»[8].
نكته‌اي كه تذكر آن در اين پيشگفتار سودمند است، اينست كه گر چه مؤمنان موظّف‌اند به همه‌ي پيامبران ايمان بياورند و هيچ فرقي بين آنان نگذارند: «لا نُفرِّقٌ بَين اَحَدٍ مِن رُسُله
[9].» «وَ الّذينَ آمَنُوا بِالله وَ رُسُلهِ وَ لَمْ يُفرِّقُوا بينَ اَحَدٍ مِنْهُمْ اُولئِكَ سَوفَ يُؤتيهِم اُجُورَهُم وَ كَانَ اللهَ غَفُوراً رَحيماً»[10].
ليكن اين فرق نگذاشتن، ناظر به اصل رسالت و متن نبوّت مي‌باشد نه راجع به درجه آن، و گرنه همانطوري كه بايد به اصل سِمَت آنها مؤمن بود لازم است به درجه‌ي خاصّ هر كدام نيز ايمان آورد تا اولوالعزم از غير اولوالعزم جدا شوند، و در نتيجه خاتم ـ صلّي الله عليه و آله ـ از غير آن امتياز پيدا كند و سرانجام افضل از غير افضل واضح شود، و بدينوسيله مزيّت پيام خاتم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نسبت به پيام‌هاي ديگران آشكار گردد، و مسئوليت صيانت و اطاعت و عمومي بودن و عميق بودن آن هويدا شود.
بررسي هدف قرآن از تحقيق پيرامون اهداف سائر كتابهاي آسماني جدا نيست، زيرا همه‌ي آنها براي تعليم و تزكيه‌ي انسان نازل شده‌اند و موضوع پيام آنها رهبري بشر است، و حقيقت بشر؛ نه همانند برخي از فرشتگان عالم غيب مجرّد تام است و نه همتاي پديده‌هاي طبيعي نظير گياه، مادّي صرف است، و نه مجموع مجرّد و مادّي است كه كثرت آن حقيقي و وحدت آن اعتباري باشد، بلكه يك واحد حقيقي و گسترده است كه داراي شئون فراوان مي‌باشد، و همه‌ي آن شئون ادراكي و تحريكي را خودش اداره مي‌نمايد و در نهان گوهر روح وي، فطرت توحيدي تبدل ناپذير ذخيره شده و دامنه‌ي هستي او به طبيعت سيّال بسته است.
چون منطقه‌ي تربيت وحي آسماني حقيقت انسان است و واقعيت بشر همين است كه اجمالاً اشاره شد، لذا دين خداي سبحان كه همان اسلام ناب است نه چيز ديگر، در هر عصر به صورت وحي تشريعي و كتاب آسماني ظهور كرده است، و خطوط كلي آن كه راجع به فطرت زوال‌ناپذير است به نام دين ترسيم شده و هيچ تفاوتي بين ره آورد پيامبران در اين زمينه نيست: «انّ الدّينَ عندَ الله الاسلامُ» و اگر فرقي بين آنها مشاهده مي‌شود راجع به دقيق و دقيق‌تر بودن و ناظر به تفاوت طولي معارف آنها است، و خطوط جزئي آن كه راجع به تأمين نيازهاي بخش سيّال انسانيّت است در طول زمان‌ها شاهد تحوّل‌هاي مختصري بوده است كه از آن به عنوان شِرعَة و منهاج ياد مي‌شود،... «لكلٍّ جَعَلنا شِرعَةً وِ مِنهاجاً»
[11].
چون دين براي تهذيب بخش ثابت انسانيت است، هيچ زوالي در او راه پيدا نمي‌كند، زيرا فطرت انساني كه موضوع پرورش دين است دگرگون نخواهد شد. «لا تَبديلَ لِخَلقِ الله»
[12]، و از اين رهگذر رابطه‌ي ره‌آورد پيامبران نسبت به يكديگر فقط تصديق است و هيچ تعبيري كه نشانه‌ي نسخ و ابطال و ازاله‌ي دين قبلي باشد در كلمات پيامبر بعدي يافت نمي‌شود، و چون شريعت براي تزكيه‌ي بخش متغيّر انسانيت است زوال‌پذير مي‌باشد، چه اينكه در قلمرو يك شريعت نيز گاهي نسخ الهي رخنه مي كند، گر چه روح نسخ در اين‌گونه از موارد به تخصيص زماني بر مي‌گردد، از اين جهت سرّ تعبير از پيوند قرآن با كتاب‌هاي آسماني و تحريف نشده‌ي پيام‌آوران سلف به: «مصدّقًّا لِما بَينَ يَدَيه» معلوم خواهد شد، يعني هر جا سخن از دين و خطوط كلي آنست عنوان تصديق مطرح است نه نسخ و مانند آن، و هر جا سخن از نسخ به ميان مي‌آيد، بايد مدار آن را فقط در محدوده‌ي خطوط جزئي بنام منهاج و شِرعَة جستجو كرد.
با تحليل فرق بين دين و شريعت، و تحقيق قلمرو هر كدام از تصديق و نسخ و اثبات وحدت دين و تعدد اجمالي شرائع، هم راز تمايز منطقه‌ي تصديق از محور محو و نسخ ظاهر مي‌شود، و هم لزوم توجه به اهداف انبياء گذشته و اغراض كتاب‌هاي آسماني سلف، در تبيين هدف نبي اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و غرض قرآن كريم واضح مي‌گردد، و هم سرّ خاتميّت ره آورد حضرت محمد بن عبدالله(ص) آشكار خواهد شد، زيرا در صورتي كه خداي سبحان به حدّ نهايي رشد بشر آگاهي كامل دارد: «اَلا يَعلَم مَن خَلَقَ وَ هُوَ اللّطيف الخَبير»
[13] قوانين كلي و قواعد اصولي كه هر كدام مبناي فروع فراواني مي‌باشد نازل مي‌كند، و راه اجتهاد را تعليم مي‌دهد و پيمودن آن را بر صاحبان قدرت استنباط واجب مي‌كند، تا با آگاهي كامل از حدود موضوع و شرط و جزء آن حكم الهي از متون منابع آشكار شود و بدون هجوم اشتباهات زماني و مكاني درك گردد، و همانطوري كه براي تعليم انديش‌مندان آخر الزمان، سوره‌ي توحيد و اوائل سوره‌ي حديد را نازل نموده است تا فرزانگان آينده‌ي دور، هم از فيض زلال زمزمه‌ي وحي بهره‌مند شوند، براي تفهيم نيازمندانِ مسائل فقهي، نيز اصول جامع مي‌فرستد، تا استنباط‌گران طول تاريخ از بي‌نياز و قوي كتاب و عترت بي‌بهره نمانند و نظام اجتماعي همچنان در پرتو احكام اسلامي اداره شود.
با عنايت به اين پيشگفتار كوتاه، وارد اصل بحث شده و رسالت قرآن كريم كه محور اصلي سخن است در طي چند فصل تبيين مي‌شود.

 

[1] . سورة اسراء، آية 55؛ بعضي از پيامبران را بر بعضي ديگر برتري داديم.
[2] . سورة بقره، آية 253؛ بعضي از آن پيامبران را بر بعضي ديگر برتري داديم.
[3] . سوره مزمل، آية 5؛ چرا كه ما بزودي سخني سنگين به تو القا خواهيم كرد.
[4] . سورة مائده، آية 48؛ و اين كتاب (قرآن) را به حق بر تو نازل كرديم، در حالي كه كتب پيشين را تصديق مي‌كند، و حافظ و نگهبان آنهاست.
[5] . سورة آل عمران، آية 19؛ دين در نزد خدا، اسلام (و تسليم بودن در برابر حق) است.
[6] . مفاتيح الجنان، دعاي شب مبعث؛ پروردگارا از تو درخواست مي‌كنم بحق بزرگ‌ترين تجلّي تو.
[7] . خطبة 147؛ خداوند پاك و منزّه خود را در كتاب خويش بدون اين كه وي را ببينند به وسيله‌ي آياتي از قدرتش ارائه داده.
[8] . سورة شعر، آيات 173 ـ 174؛ روح الامين آن را نازل كرده است، بر قلب (پاك) تو، تا از انذاركنندگان باشي.
[9] . سورة بقره، آية 285؛ ما در ميان هيچ يك از پيامبران او، فرق نمي‌گذاريم (و به همه ايمان داريم).
[10] . سورة نساء، آية 152؛ (ولي) كساني كه به خدا و رسولان او ايمان آورده، و ميان احدي از آنها فرق نمي‌گذارند، پاداششان را خواهد داد؛ خداوند، آمرزنده و مهربان است.
[11] . سورة مائده، آية 48؛ ما براي هر كدام از شما، آيين و طريقة روشني قرار داديم.
[12] . سورة روم، آية 30.
[13] . سورة ملك، آية 14.

رسالت قرآن ـ آيت الله جوادي آملي

 

رسالت قرآن در سیاست

هر وصف كمالي كه خداي سبحان براي قرآن كريم ياد فرمود، بمنزله‌ي شرح رسالت آنست، چون توصيف رسول در حكم تبيين قلمرو رسالت و محدوده‌ي پيام‌رساني آن و كيفيت ابلاغ پيام و ثمره‌ي عمل به نداي اوست، مثلا اگر قرآن به صفت‌هايي از قبيل كريم، مجيد و هادي موصوف شد يعني پيام كرامت و مجد و رهبري دارد، از اين رهگذر مي‌توان از توصيف قرآن به نور، چنين استفاده نمود كه پيامش نور بخش و تدبّر در آن روشنگر و عمل به آن جامعه انساني را نوراني مي‌نمايد: «يا اَيُّهَا النّاسُ قَد جائكُمْ بُرهانٌ مِنْ رَبِّكُم وَ اَنزَلْنا اِلَيْكُمُ نوراً مبيناً»[1]، و چون نوربخشي از اوصاف عامّه‌ي پيام‌هاي آسماني است، و در اينجهت فرقي بين پيام‌آوران الهي نيست مگر در شدّت و ضعف آن، درباره‌ي تورات اصيل و تغيير نكرده‌ي موسي كليم ـ عليه السّلام ـ چنين آمده است: «قُلْ مَنْ اَنزَلَ الْكِتابَ الَّذي جاءَ بِه مُوسي نوراً و هُدَيً لِلنّاسِ»[2].
با استظهار از توصيف قرآن به نور، هدف والاي اين كتاب آسماني همانا نوراني نمودن مردم است و همين مطلب به صورت صريح در سوره‌ي ابراهيم ـ عليه السّلام ـ چنين بيان شده است: «آلر كِتابٌ اَنزَلْناهُ اِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النّاس مِنَ الْظلماتِ اِلَي النُّور بِاِذْنِ ربَّهِمْ اِلي صِراطِ الْعِزيزِ الحَميد»
[3]، يعني اگر ولايت مؤمنان بعهده‌ي خداست: «الله ولّيُ الّذينَ آمنُوا»، و ثمره‌ي اين ولايت اخراج آنان از هرگونه تيرگي و تاريكي است، خواه به صورت دفع نسبت به پاكان و معصومان، و خواه به صورت رفع نسبت به تبهكاران از اهل ايمان: «يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلماتِ اِلَي النّور.»[4]
بهترين وسيله‌ي نوراني نمودن مردان با ايمان، همانا فرستادن قرآن مي‌باشد و كامل‌ترين مظهر اين نام شريف همانا وجود مبارك انسان كامل يعني نبي اكرم ـ صلّي اللّه عليه و آله ـ است لذا اخراج از ظلمتها به نور كه از اوصاف فعلي خداست به پيامبر گرامي منسوب شد. و چون هرگونه فعل يا وصفي ناشي از گوهر ذات فاعل و موصوف آنست اگر سائر رسالت‌هاي قرآن در قسم فعل يا صفت مطرح است اين وصف ممتاز در پيرامون گوهر ذات انسان‌ها سخن مي‌گويد، يعني هدف والاي قرآن، نوراني نمودن ذات افراد جامعه مي‌باشد و اگر فرد يا جامعه در مقام گوهر ذات خويش، نوراني شد حتما در مقام وصف از فضائل نفساني برخوردار بوده و در مقام فعل صاحب رفتارها و كردارهاي محمود و ممدوح خواهد بود، زيرا گر چه صلاح صفت يا فعل مستلزم صلاح گوهر ذات نيست، ولي صلاح گوهر ذات حتما پشت سرش صلاح وصف يا فعل خواهد بود، لذا هر كس كه جزء صالحين بوده، حتما مصداق «عَمَلَوا صالحاً» مي‌باشد ليكن عكس آن حتمي نيست، و كسي كه در گوهر ذات خويش از نورانيت قرآن برخوردار شد، سيره‌ي آن در منطقه‌ي حيات خويش روشن مي‌باشد: «يا اَيُّها الّذين آمنُوا اتَّقُوا الله و آمَنُوا بِرَسُولِه يؤتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجعَلْ لَكُم نُوراً تَمْشُونَ بهِ...»
[5] تأثير تقوي و ايمان به پيام‌آور خدا، زمينه‌ي دل را براي تابش نور الهي آماده مي‌سازد، تا انسانِ باپروا از هر تباهي، نه در معارف نظري، به تيره‌گي خيال پست مغالطه‌گر مبتلا گردد و نه در مشاهد حضوري، به تاريكي افكار پوچ و وسوسه‌ها، تن در داده و تمثّل‌هاي نفساني و شيطاني متّصل را به عنوان تمثال‌هاي ملكي و رحماني منفصل مي‌پندارند و نه در اوصاف و افعال به دام هوي و بند هوس اسير مي‌شود.
قرآن كريم كه نور است در بيان معارف خويش از گزند هر گونه ابهام و آسيب هر گونه اجمال و سردرگمي محفوظ است، در تشريح نحوه‌ي نورانيّت خود و كيفيت نوراني نمودن جامعه، حياتي‌ترين مسأله‌ي اجتماع بشري را كه همان حكومت عدل و سياست قسط است مطرح مي‌كند، و تنها راه نوراني كردن مردم را در پرتو سياست راستين رهبران آسماني آنها مي‌داند، و بدون حكومت وحي، و سياستگزاري پيامبران و سياستمداران الهي جامعه بشري را تاريك مي‌شمارد، لذا بعد از آنكه هدف اصلي رسالت قرآن را نوراني نمودن مردم معرّفي كرد و پيامبر گرامي ـ صلّي اللّه عليه و آله ـ را مأمور اجراي اين برنامه‌ي الهي نمود، نحوه‌ي پياده كردن اين طرح را چنين بيان مي‌فرمايد:
«وَ لَقَد اَرْسَلْنا مُوسي بِآياتِنا اَنْ اخْرِج قَومَكَ مِنَ الظُّلُمات اِلَي النُّورِ وَ ذَكِّرَهُمْ بِاَيّامِ الله اِنَّ في ذلكَ لآياتٍ لِكلِّ صَبّارٍ شَكُور»
[6] يعني موسي كليم ـ عليه السّلام ـ را همراه با نشانه‌هاي رسالت اعزام نموديم و به او گفتيم كه قوم خود را از تاريكي‌ها به نور، بيرون بياور و براي آمادگي آنها جهت خروج از تيره‌گي به نور، آنان را از روزهاي الهي ـ كه قدرت حق در آنها ظهور خاص دارد ـ متذكر نما و جريان صبر و شكيبائي و شكرگزاري را با آنان در ميان بگذار، تا در پرتو تحمّل حادثه‌هاي توانفرسا و سپاس خدا بر اين پايمردي و پيروزي، از ظلمت به نور آيند.
شاخص‌ترين كار موسي كليم ـ عليه السّلام ـ در نوراني نمودن بني اسرائيل همانا تشكيل حكومت حق و نبرد با سياست ستم آل فرعون و قيام عليه شرك و اقدام در راه اعتلاي توحيد و جهاد با هيأت حاكمه‌ي وقت و اجتهاد در تأسيس نظام الهي بوده است، و بدون فضاي باز سياست عدل، تنفّس آزاد ميسّر نيست، و بدون حكومت عدل، تهذيب نفس و تزكيه‌ي روح مقدور نخواهد بود، چه اينكه بارزترين كار طاغوتيان در تاريك نمودن جامعه‌ي بشري، همانا تشكيل حكومت باطل و تعطيل حدود الهي و اجراء قوانين بشري و ترويج الحاد و تضادّ با توحيد و دعوت به دوزخ است.
آنچه درباره‌ي روزهاي خدا وارد شده است كه بروز ظهور حضرت وليّ عصر ارواحنا فداه و روز قيامت و مانند آن تطبيق مي‌شود، از باب مثالي است نه تبيين تا مفيد حصر باشد، بنابراين روز پيروزي اعجاز بر سِحْر، و ظفرِ امدادِ غيبي بر سپاه آل فرعون، و شكاف دريا و نجات موسويان و غرق و هلاك فرعونيان و ... از روزهاي خدا خواهد بود.
چون نبرد با طغيان‌گر عصر، استقامت كامل مي‌طلبد، لذا سخن از صبّار و شكور مطرح شد، نه صابر و شاكر، چنان كه در فرق بين قائم به قسط و قوّام به قسط بيان شد.
بررسي متن دين و تحقيق پيرامون دليل ضرورت آن، مسأله‌ي ‌سياست ديني را بخوبي بيان مي‌نمايد، زيرا برهان نبوّت عامّه و حتمي بودن آن براي جامعه جريان تدوين قانون فرا گير و اجراء حدود و تعزير و قصاص و جنگ و صلح را به همراه دارد، كه همه‌ي اينها جزء شئون روشن سياست مي‌باشد.
تفكّر جدايي دين از سياست، مانع اقامه‌ي برهان عقلي بر ضرورت وحي و نبوّت مي‌باشد. زيرا نه مي‌توان جامعه‌ي بشري را چون فرشتگان، معصوم از تعدّي و ستم دانست، و نه مي‌شود تجاوز ستمگر را تحمل كرد و نه رواست كه با وضع و اجراء قانون بشري جلوي تعدّي متجاوزان را گرفت، و نه اجراء حدود الهي را مي‌توان به دست هر كس بدون ولايت و رهبري سپرد و گرنه هم محذور هرج و مرج لازم مي‌آيد، و هم خودداري ضمني، از برهان ضرورت وحي و نبوت خواهد بود.
اگر كسي با گوشه‌گيري، مظلوم‌نمائي كند و دين را از سياست جدا بداند و بگويد من مأمور حفظ دينم و دخالتي در شئون سياست ندارم و اعلام بي‌طرفي كند، هرگز سياستمدار قهّار، او را رها نمي‌كند و قلمرو سياستگزاري خويش را از مرز مذهب جدا نمي‌كند، و دين را پديده‌ي ماوراء طبيعي نمي‌داند، بلكه آنرا به سود خود جذب مي‌كند و ديندار دين نشناس گوشه‌گير را، در كام مَكْر ماهرانه‌ي خويش فرو مي‌برد، و به او چنين تلقين مي‌كند كه از منابع ديني بايد مفاهيمي استنباط شود كه با خطوط كلّي سياستِ شوم هماهنگ باشد،‌و هر ديندار مي‌بايد طوري عمل نمايد كه به قوانين طغيانگرانه‌ي آن سياست‌مدار غير ديني موافق بوده و در راه رسيدن به هدف‌هاي فاسد سياست‌مداران ستم‌پرور سودمند باشد.
جريان خيال جدايي دين از سياست و اعلام مظلومانه‌ي جدائي بين آن دو، همانند پندار جدايي تخيّل و جدائي مرز عقل و جهل، در جهاد اكبر است، يعني اگر عقل نظري به وَهْم نظري اعلام ترك مخاصمه نمود و عقل عملي با وَهْم عملي اعلان ترك جنگ داد و فطرت انساني با طبيعت شهوت‌پرست، يا درنده خوي او پيمان ترك تعرّض بست و مظلومانه به كار خود مشغول شد، هرگز وهم نظري از تجاوز به مرز عقل نظري دست برنمي‌دارد و هيچگاه وَهْم عملي از تجاوز به قلمرو عقل عملي صرف‌نظر نمي‌كند، بلكه همواره غضب قهّار يا شهوت شعبده‌باز، به آزادي عقل زيان مي‌رساند و سرانجام هوس سياه، عقل صاف را به اسارت مي‌گيرد و از عقل اسير كاري ساخته نيست، چنانكه امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ راجع به اين دو مطلب چنين فرموده است: «كم مِن عقل اسيرٍ تحت هوي اميرٍ»
[7] «و شهد علي ذلك العقل، اذا خرج من اشر الهوي».[8]
نشانه‌ي هجوم سياست ستم، بر دين گوشه‌گيران قائل به جدايي دين از سياست را، مي‌توان در سرنوشت شوم كليسا مشاهده نمود، كه چگونه تفسيرهاي ديني را برابر خواسته‌هاي سياست بازان تغيير داده‌اند، و رفته رفته به خدمت آنان در آمدند و مبناي جدايي را يك جانبه امضاء كرده‌اند و وحي آسماني را در قبال وهم سياست‌بازان ، دگرگون نموده‌اند و سرانجام خود، كارگزاران حكومت غير ديني وقت شدند.
جهان اسلام نيز از اين آسيب در امان نبود بلكه صاحبان تفكّر جدايي از كلمه‌ي اولو الامر در «اَطيعُوا الله وَ اَطيعُوا الرَّسولَ وَ اُولِي الْاَمرِ مِنْكُم
[9]» همان معنائي را استظهار مي‌كردند كه سياست زور آن را امضاء مي‌نمود، و سرانجام اجراء حدود الهي تابع هوس سياست بازان روزگار شد، و همچنين در فرصت‌هاي مناسب سياسي، فتوائي را صادر مي‌نمودند كه نياز دروغين هيأت حاكمه را برطرف نمايد، و از اينجا معناي اسارت دين تحت هوس سياست‌بازان مَكْر، روشن مي‌شود كه حضرت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ در عهدنامه‌ي مالك، چنين مرقوم فرموده است: «فانّ هذا الدّين كان اسيراً في ايدي الاشرار، يعمل فيه بالهوي و يطلب به الدنيا»[10] يعني در حكومت عدل علي ـ عليه السّلام ـ دين آزاد است و در حكومت ظالمانه‌ي غير علي ـ عليه السّلام ـ دين اسير مي‌باشد نه آنكه دين جدا و آزاد و قلمرو خاص خود را داشته باشد.

 

[1] . سورة‌نساء، آية 174؛ اي مردم دليل روشني از طرف پروردگارتان براي شما آمده و نور آشكاري به سوي شما نازل كرديم.
[2] . سورة انعام، آية 91؛ بگو چه كسي كتابي را كه موسي آورد، نازل كرد؟ كتابي كه براي مردم نور و هدايت بود.
[3] . سورة ابراهيم، آية 1؛ (اين) كتابي است كه بر تو نازل كرديم تا مردم را از تاريكي‌ها به سوي روشنائي به فرمان پروردگارشان درآوري به سوي راه خداوند توانا و ستوده.
[4] . سورة بقره، آية 257؛ خدا ولي و سرپرست كساني است كه ايمان آورده‌اند، آن‌ها را از تاريكي‌ها به سوي نور بيرون مي‌برد.
[5] . سورة حديد، آية 28.
[6] . سورة ابراهيم، آية 5.
[7] . نهج البلاغه، كلمات قصار 211؛ بسا عقل و خرد كه اسير و گرفتار هوا و خواهشي است كه بر او فرمان‌رواست.
[8] . نهج البلاغه، نامه 3؛ عقلي كه از گرفتاري خواهش (نفس امّاره) رها باشد بر (درستي) آن گواه است.
[9] . سورة‌ نساء، آية 59؛ خدا و پيامبر خدا و اولي الامر را اطاعت كنيد.
[10] . نهج البلاغه، نامه 53.


در تكميل مسأله‌ي سياست ديني، تذكر دو نكته سودمند است يك: قرآن كمال دين و تمام نعمت را در تعيين رهبر اسلام و وليّ جامعه مي‌داند: «اَليَومَ اَكْمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ اَتْمَمت عَلَيكُم نِعْمَتي وَ رَضيِتُ لَكُم الْاِسْلام ديناً»[1] و در پرتو مقام ولايت و رهبري مسلمين، اميد دشمنان اسلام تبديل به يأس مي‌شود: «اَليَومَ يَئِسَ الّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُم فَلا تَخشَوهُمْ وَ اخْشَوْنِ»[2] دوم: با ظهور آخرين وليّ و وصيّ معصوم دين اسلام كه متن سياست الهي است بر همه‌ي دين‌ها پيروز مي‌شود. «ليُظْهَرهُ عَلَي الدّين كُلِّه وَ لَو كَرِهَ المُشْرِكُونَ»[3]، گر چه دين صحيح و آسماني يكي است: «اِنّ الدّين عِند الله الاسْلامُ» لكن چون دين به معناي مجموع قوانين و مقررات است و آن را گاهي بشر وضع مي‌كند مانند آنچه فرعون گفته است: «اِنّي اَخافٌ اَنْ يُبَدِّلَ دينَكم»[4] و گاهي بشر در اين موضوع الهي رخنه كرده و آن را دگرگون مي‌نمايد: «يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِايْديهمِ ثُمّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِندِ الله»[5] و در نتيجه به دين حق كه همان اسلام ناب و تغيير نكرده است ايمان نمي‌آورد: «وَ لا يَدينُونَ دينَ الحَقِّ»[6] از اين جهت تعبير به چيزي شده است مانند كلمه‌ي «كل» كه مفيد تعدد و كثرت است.
البته روشن است جنگ با مشركان بدون سياست نخواهد بود و تماميت دين براي خدا و برچيدن هرگونه دين غير خدايي بدون زعامت و رهبري سياست‌مداران الهي ميسّر نيست: «قاتِلُوهُمْ حتّي لا تكُونَ فِتنَهٌ و يَكُونُ الدّينُ كُلُّه لِلّه»
[7].

 

[1] . سورة مائده، آية 3؛ امروز دين را براي شما كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و راضي شدم كه اسلام دين شما باشد.
[2] . سورة مائده، آية 3؛ امروز كساني كه كافرند از دين شما مأيوس گرديدند، پس از آنها نترسيد و از من بترسيد.
[3] .سورة صف، آية 9؛ تا دين خود را بر همة اديان غالب گرداند هر چند مشركان كراهت داشته باشند.
[4] . سورة غافر، آية 26؛ مي‌ترسم موسي دين شما را تغيير دهد.
[5] . سورة بقره، آية 79؛ نوشته‌اي با دست خود مي‌نويسند سپس مي‌گويند اين، از طرف خدا است.
[6] . سورة توبه، آية 29؛ نه آئين حق را مي‌پذيرند.
[7] . سورة انفال، آية 39؛ با مشركان بجنگيد تا فتنه‌اي وجود نداشته باشد و تمام دين براي خدا باشد.

رسالت قرآن ـ آيت الله جوادي آملي

رسالت قرآن در معرفت

قرآن كه خود، علم ممثَّل است، بيش از هر چيز جوامع بشري را به دانش فرا مي‌خواند چون با سرمايه‌ي بينش علمي، فروغ هدايت آن روشن‌تر مي‌شود، زيرا گر چه رهنمود قرآن در بشارت دادن و بيم‌دادن عالم است... «لِيَكُونَ لِلعالَمينَ نَذيراً»[1]، ليكن سودمندان از آن، كساني‌اند كه از زبانه دوزخ هراسناك‌اند: «انّما اَنتَ مُنذرٌ مَن يخْشاها»[2] و هراسناكان از شعله جهنم، زياد نيستند و مهم‌ترين آنان عارفان به خداي سبحان و عالمان به احكام و حكم اويند: «اِنَّما يَخْشَي الله مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ»[3] و در پرتو خدا باوري و خدا پروائي، شايسته‌ي هم‌نشيني فرشته‌ها شده و در صحنه‌ي برجسته‌ترين معارف الهي يعني توحيد به شهادت نشسته و اداي شهادت آنان مسموع گوش دل صاحبدلان شده، و مُهر تأييد و امضاء خداي واحد را به همراه خود دارد: «شَهِدَ الله اَنَّهُ لا اِلهَ اِلّا هُوَ وَ المَلائِكهُ وَ اُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسطِ لا اِلهَ اِلّا هُوَ الله العَزيزُ الحَكيمُ»[4].
رسالت قرآن در دعوت به معرفت، شامل همه اركان آنست؛ يعني هم مبدء را كه خداي سبحان و نام‌هاي نيكو او ومظاهر گوناگون آنهاست به عنوان مبدء شناسي عنوان مي‌كند و هم معاد را كه همان مبدء‌است با نام‌هاي نيكو ديگر ارائه مي‌دهد و هم رابط بين آغاز و انجام را كه مظاهر نام‌هاي نيكو ديگر خداي سبحان‌اند هدايت مي‌كند، ضمنا جهان‌شناسي و انسان‌شناسي را كه هر كدام بنوبه‌ي خود مظهر نامي از نامهاي مبارك الهي‌اند تعليم مي‌نمايد، و نحوه پيدايش و پرورش بسياري از موجود‌هاي روح‌دار يا بدون روح را به منظور تشريح آيات آفاقي وانفسي گزارش مي‌دهد.
در تحليل مسائل شناخت‌شناسي، گذشته از آنكه مباحث را به صورت اشكال منطقي دقيق طرح مي‌كند و شرائط منطق صوري را رعايت مي‌كند به قسمت مهم منطق كه صاحب‌نظران روش شناسي آن را جزء فريضه‌ي مباحث منطق مي‌شمارند و بخش‌هاي ديگر را جزء نافله‌ي مسائل منطق محسوب مي‌دارند كاملا عنايت مي‌نمايد و از اين رهگذر نه تنها حِسْبان و زَعْم و پندار واهي را كافي نمي‌داند بلكه گمان را كه بسياري از دانشمندان به آن مبتلا هستند ناقص مي‌شمارد، و مظنّه را در تحقيق مسائل جهان‌بيني سودمند نمي‌داند، و آيات فراواني در اين زمينه نازل شده است كه ظنّ را چون خَرْص و تخمين دانسته و پيروي از آنها را ضلالت مي‌داند و گمان‌ پرستي را همراه با هواپرستي محكوم مي‌شمارد، آيات ذيل نمونه‌اي از ذمّ ظّن و سلب حجّيت آن در مسائل اعتقادي و نفي اعتماد بر آن در مباحث جهان‌بيني است: «اِنْ يتَّبِعُونَ اِلّا الظّنَّ وَ اِنْ هُمْ اِلّا يَخْرِصُونَ»
[5] «وَ ما يَتَّبِعُ اَكثَرُهُمْ اِلّا ظَنّا اِنَّ الظَّنَّ لا يُغْني مِنَ الحَقّ شَيئاً»[6] «اِنْ يِتَّبِعُونَ اِلّا الظّنّ و ما تهوي الاَنْفَسَ»[7].
چون از صورتهاي فاقد شرائط انتاج هرگز قطع حاصل نمي‌شود و از مادّه‌هاي ظنّي هرگز تعيين پديد نمي‌آيد هدايت قرآن كريم و رسالت آن در تبيين معرفت شناسي اينست كه اساس را بر صورتهاي واجد شرائط نتيجه گرفتن قطعي و مادّه‌هاي صالح جهت افاده، يقين قرار مي‌دهد و بهره‌مندان از خود را متّقياني مي‌داند كه بر محور حسّ نگشته و در ديوارهاي تنگ طبيعت محبوس نشدند و به ماوراء آن كه قلمرو غيب و عقل است ايمان دارند: «يُؤمِنُونَ بِالغَيْبِ»
[8]، و درباره‌ي قيامت به گمان اكتفاء نكرده بلكه به مرز يقين رسيده‌اند، «و بِالآخرَهَ هُمْ يوُقِنُونَ»[9] اينان در پرتو معرفت شناسي بين گمان نزديك به علم كه نفوذ شبهه در آن بعيد است نه محال، و بين يقين كه رخنه ترديد در آن مستحيل است نه بعيد، فرق گذاشته‌اند وهرگز گمان‌هاي پراكنده را يقين نمي‌پندارند و بعيد را ممتنع نمي‌شمارند.
قرآن كريم همانطوري كه فكر ناب را زمينه‌ي حصول يقين صاحب‌نظران مي‌داند، ذكر خالص و شكر بي‌شائبه را وسيله حصول يقين صاحبان بصيرت مي‌شمارد، زيرا بعد از جريان حضرت خليل ـ عليه السّلام ـ كه نمونه‌ي كامل صاحبان بصيرت است و اينكه آن حضرت شاهد ملكوت آسمانها و زمين بوده و از بين رهگذر به مقام يقين شهودي و قطع با بصيرت رسيده است: «وَ كَذلِكَ نُري اِبراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَ الاَرضِ وَ ليَكُونَ مِنَ المُوقنين»
[10] همه‌ي صاحب نظران را به نگاه در ملكوت آسمانها فرا مي‌خواند تا از اين سكوي پرش به مقام يقين مفهومي و قطع‌ نظري برسند، گر چه رسيدن به مقام قطع با بصيرت به نوبه‌ي خود ممكن خواهد بود: «اَوَ لَمْ يَنظُروُا في ملَكوتِ السََّمواتِ وَ الاَرضِ»[11].
و نيز همه‌ي سالكان كوي حق را به ذكر و پرستش خالص دعوت مي‌نمايد تا از راه ذكر و شكر چون طريق فكر و شعور به مقام والاي يقين برسند: «وَ اعبُدْ رَبَّكَ حتّي يَأتِيكَ اليَقينَ»
[12].
و به صاحبان علم اليقين كه از رهگذر كوي فكر و شعور يا سحر خيزي ذكر و شكر به مقام يقين رسيده‌اند اعلام مي‌دارد كه هنوز در بين راه‌اند و مقصد‌هاي والا همچنان به انتظار آنها است كه از علم اليقين به عين اليقين بار يابند. از علم به عين آمد و از گوش به آغوش: «كَلّا لَو تَعلمُونَ عِلمَ اليَقينِ لَتَروُنَّ الجَحيمَ ثُمَّ لَتَروُنّها عَيْنَ اليَقينِ.»
[13].
يقين عامل مؤثّر است تا عبد صالح سالك از مقام محبّ بودن به درجه‌ي بالاي محبوب حق شدن نائل آيد، كه نه تنها لذّت محبت را مي‌چشد، بلكه از ناحيه‌ي محبوب شدن مي‌بالد و فخر مي‌كند، و اگر تاكنون از لذت مناجات با حق بهره‌مند بود اكنون از شوق مناجات خداي سبحان با وي غرق نشاط مي‌شود: «قُل اِن كُنْتُمْ تُحِبُّونَ الله فَاتَّبِعُوني بُحْبِبْكُمُ الله»
[14] ـ «ما بَرحَ لِلّه عزّت آلائه في البرهة بعد البرهة و في ازمان الفترات عبادٌ ناجاهم في فكرهم و كلّمهم في ذات عقولهم»[15]...
اينان هر لحظه با عبادت بهره‌ي تازه‌ي از يقين مي‌برند و با يقين برتر عبادت بهتر انجام مي‌دهند چنانكه صاحب‌نظران با فكر بهره‌ي جديدي از يقين نظري مي‌برند و با آن يقين كليد حلّ دشواري‌هاي نظري را بدست مي‌آورند.
و چون نظام آفرينش بر اساس علت و معلول است و همه‌ي سلسله علّت‌ها را خداي سبحان كه مسبب همه اسباب است اداره مي‌نمايند و آنها فقط مجاري فيض‌اند، درخواست هرگونه فيضي با حفظ مبادي و مجاري آن خواهد بود، و هرگز توسّل‌ها مخالف حكمت حق نبوده و آن را تغيير نمي‌دهند، بلكه هماهنگ با آن اثر مي‌كنند: يا مَن لا تُغَيَّرُ حِكمَته الوسائلُ
[16]، و از آنجهت كه علم گاهي از فكر و دانش و زماني از ذكر و نيايش حاصل مي‌شود تقاضاي افزايش آن همراه با درخواست توفيق فكر و حدس و سعادت عبادت و پرستش خواهد بود، بنابراين معناي «ربِّ زِدْني عِلماً» همراه با تقاضاي توفيق كوشش و تفكر عقلي يا كشش و تهجد قلبي مي‌باشد كه جمع هر دو، نه تنها ممكن، بلكه مطلوب خواهد بود.
و از آنجهت كه بناي اين مقالت بر اختصار است و از طرفي برخي از مباحث عبادي در اين فصل آمده است لذا فصل مستقلي براي تبيين رسالت قرآن در عبادت منعقد نخواهد شد، همانطوري كه براي رسالت قرآن در تربيت منعقد نشد.

 

[1] . سوره‌ي فرقان، آيه‌ي 1؛ تا براي جهانيان بيم‌دهنده باشد.
[2] . سوره‌ي نازعات، آيه‌ي 45.
[3] . سوره‌ي فاطر، آيه‌ي 28.
[4] . سوره‌ي آل عمران، آيه‌ي 18گ خداوند گواهي مي‌دهد كه مبعودي جز او نيست و فرشتگان و صاحبان دانش گواهي مي‌دهند (خداوند در تمام عالم) قيام به عدالت دارد و معبودي جز او نيست كه هم توانا و هم حكيم است.
[5] . سوره‌ي انعام، آيه‌ي 116؛ آنها تنها از گمان پيروي مي‌كنند و تخمين و حدس مي‌زنند.
[6] .سوره‌ي يونس، آيه‌ي 36؛ اكثر آنها جز از گمان پيروي نمي‌كنند و گمان انسان را از حق بي‌نياز نمي‌كند.
[7] . سوره‌ي والنجم، آيه‌ي 23؛ آنها فقط از گمان‌هاي بي‌اساس و هواي نفس پيروي مي‌كنند.
[8] . سوره‌ي بقره، آيات 4ـ2؛ به غيبت ايمان مي‌آورند.
[9] . سوره‌ي بقره، آيات 4ـ2؛ به آخرت يقين دارند.
[10] . سوره‌ي انعام، آيه‌ي 75.
[11] . سوره‌ي اعراف، آيه‌ي 185؛ آيا در ملكوت آسمانها و زمين نگاه نمي‌كنند؟
[12] . سوره‌ي حجر، آيه‌ي 99.
[13] . سوره‌ي تكاثر، آيه‌ي 5؛ چنان نيست (كه شما خيال مي‌كنيد) اگر شما علم اليقين (به آخرت) داشته باشيد، قطعا شما جهنم را خواهيد ديد، سپس (با ورود در آن) آن را به عين اليقين خواهيد ديد.
[14] . سوره‌ي آل عمران، آيه‌ي 31؛ بگو اگر خدا را دوست داريد پيروي كنيد مرا تا خدا شما را دوست دارد.
[15] . نهج البلاغه، خطبه‌ي 222؛ همواره براي خدا ـ كه نعمتها و بخششهايش ارجمند است ـ در پاره‌ي از زمان پاره‌ي ديگر و در روزگارهايي كه آثار شرائع در آنها گم‌ گشته، بندگاني است كه در انديشه‌هاشان با آنها راز مي‌گويد و در حقيقت عقل‌هاشان با آن‌ها سخن مي‌فرمايد.
[16] . صحيفه سجاديه.

رسالت قرآن ـ آيت الله جوادي آملي

رسالت قرآن در ثقافت

دين اسلام مجموعه‌ي ادّعا و دعوت است يعني ادّعاي نبوت نبي اكرم ـ صلّي اللّه عليه و آله ـ و دعوت به پذيرش اصول و فروع آن، گر چه برخي از احكام فرعي جنبه‌ي تعبدي دارد و از دسترس حس و عقل متعارف بيرونست و مصالح آن بعد از گذشت زمان و آزمون دراز مدت روشن مي‌شد، لذا خداوند فرمود: «وَ يُعَلِّمكُم ما لمْ تكُونُوا تَعْلَمُونَ»[1] يعني پيامبر گرامي ـ صلّي اللّه عليه و آله ـ چيزي بشما ياد مي‌دهد كه نه تنها شما آن را نمي‌دانيد بلكه نمي‌توانيد از نزد خود فرا گيريد.
ليكن خطوط كلي آن قابل اقامه‌ي برهان است يعني اصول دين كاملاً برهان‌پذير مي‌باشد و عقل در ادراك مبناهاي اصلي آن مستقل و تواناست، گر چه شواهد شرعي، كمك مناسب و معاونِ مساعد وي خواهد بود، و همچنين مباحث جامع اخلاق و حقوق و فقه اسلامي كه جنبه‌ي فطري و انسان شناسي و جامعه شناسي و مانند آن دارد، به نوبه‌ي خود ـ نه در حدّ اصول اولي ـ صلاحيت استدلال را دارد.
اگر مكتبي زيربناي خود را با دليل برهان اثبات كرد از تهاجم نقد ناقدان خيال‌پرداز، محفوظ مي‌ماند ولي اگر همه‌ي امور يادشده، بر اساس سنت ديرينه‌ي تقليد مقلّدان لاحق، از مقلد سابق پذيرفته و صرف سَبْق زماني سند حجيّت و قطعيت آن شد، و باور درون، بجاي برهان عقلي نشست و گوش شنوا از مُبَلغ بيرون جايِ صلاحيت استدلال را گرفت، و بصر، مسئوليت بصيرت را عهده‌دار شد و شعار شنيدن و ديدن ما را بس است، مايه‌ي جدايي دل و حبس قلب شد، هماره مورد تعرّض ناقدان نكته سنج قرار مي‌گيرد، و چون قدرت دفاع فراهم نشد، يا به خطر برگشت از دين مبتلا شد، يا به تحجّر تكفير و حربه‌ي دور كردن و طعن و لعن، تشبث مي‌شود كه نه آن افراط رواست، و نه اين تفريط مجاز مي‌باشد، زيرا هر دو از راه مساوي علم و عقل به دورند.
از اين رهگذر مي‌توان گفت تفكر خام جدائي دين از علم همانند جدايي دين از سياست، تالي فاسدهاي فراواني را به همراه دارد و گفتار اينكه علم و دين گرچه مخالف هم نيستند ولي مختلف‌اند اگر به اين معنا باشد كه خطوط كلي دين قابل تعليل عقلي نيست بلكه يك امر وجداني و دروني غير صالح براي استدلال است، اشكال‌هاي زيادي در پي خواهد داشت كه بعدا به برخي از آنها اشاره مي‌شود.
لازم است قبلاً هم علم به معناي شناخت و هم علم به معناي مجموع مسائل و احكام بطور جامع بيان شود، علم چيست؟ آن‌گاه به اقسام آن از قبيل حسّي و عقلي و قلبي توجه نمود، علم چه قدر است؟ تا مرز علوم از هم جدا شده و كيفيت پيوند و مقدار ارتباط آنها با هم و اندازه‌ي جدائي آنها از هم واضح گردد، تا توقّع پيوند در جاي جدائي و انتظار جدايي در مورد ارتباط، كه هم آن توقع نابجا و هم اين انتظار بي مورد است، نرود.
معارف ديني گرچه شامل مسائل حِسّي و تجربي شد، و بخشي از آن قابل احساس و تداول در علم حسّي مي‌باشد ليكن قسمت مهمّ آن از دسترس علم حسّي فراتر قرار گرفته و در قلمرو علم عقلي واقع است گرچه ريشه‌ي همه‌ي آنها كه وحي و الهام است گذشته از آنكه از قدرت علم حِسّي مي‌گذرد از منطقه‌ي علم عقلي نيز فراتر بوده و فقط در محدوده‌ي علم قلبي كه همان مشاهده‌ي حقائق است واقع مي‌باشد. چه اينكه پشتوانه‌ي علم حسّي همانا مقدّمات كلي و غير تجربي است كه با برهان عقلي محض، قابل علّت آوردن است و اگر توفيق رسيدن به علم قلبي و مشاهده‌ي معارف، بهره‌ي عارفي شد، در صورتي‌ كه نه تواند يافته‌هاي دل را در قالب برهان عقلي در آورده و در معرض افكار ديگران قرار دهد يا با استفاده از اعجاز، آن را مورد قبول دل‌هاي سائرين واقع سازد، تنها گليم خويش را بدر مي‌برد ز آب، و هيچ تميزي ازاينجهت بين عارف صاحبدل و بين عابد صاحب گوش شنوا و زاهد صاحبْ نظر نه بصر، نيست البته آرامش دروني صاحبدلْ، بيش از ديگرانست ليكن هرگز توان آن را ندارد كه جهد كند تا غرق شده‌اي را نجات دهد.
از اين جهت نه تنها قرآن كريم خطوط اصلي دين را معلّل مي‌كند بلكه پيامبر اكرم ـ صلّي اللّه عليه و آله ـ را مأمور بيان آن نموده و آن حضرت نيز در پرتو استدلال‌هاي گوناگون، معارف اصلي اسلام را مستدل مي‌نمودند، چه اين كه گاهي از معجزه مدد گرفته، سبب ايمان ديگران را فراهم مي‌كردند و امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ نيز از اين دو سبك استفاده مي‌نمودند تا وسيله‌ي علم يا ايمان سؤال كننده‌گان و مُتَحيّرين را فراهم نمايند، و اگر كسي نه اهل كرامت بود كه مستقيماً ديگران را مؤمن كند، و نه اهل برهان بود كه اغيار را آگاه نمايد، و از راه علم، سبب ايمان آنان گردد، و در اثر عجز از علم عقلي، و فهم مشاهده‌ي قلبي خويش، قائل به جدايي دين از علم بوده و آنرا غير قابل استدلال دانست، زمام كار را به دست پست خويش به دست قهّار علم حسّي مي‌سپرد، آن‌گاه شاهد ويرانگري‌هاي علم حِسّي متجاوز بوده، و هيچ راهي براي دفع طغيان يا رفع تجاوز آن ندارد، لذا به حربه‌ي زنگار گرفته‌ي طعن و لعن، به منظور عقده گشايي رواني خويش نه حلّ مُعْضل دين، و به مقصود رفع نگراني خود نه برطرف نمودن خار راه اسلام دست مي‌زند، و آن را فقط به دور سر خويش مي‌گرداند و چنين مي‌سرايد: مي‌ترسم مرا هم ببرند.
اكنون بنگريم به حال كسي كه قائل به جدايي دين از علم به معناي اعم شد و آن را غير قابل تعليل دانست، چگونه اسلام بي سلاح را به چنگ و جنگ علم حِسّي مهاجم قرار داد، و چطور اول، رسمش را زدود، سپس اسمش را محو كرد و او را به طور مطلق فراموش شده نمود.
علم حسّي بر اين پندار است چيزي كه قابل احساس نيست و با حسّ مسلّح يا غير مسلّح محسوس نمي‌شود سهمي از هستي عيني نداشته و در خارج وجود ندارد و جزء پندارهاي ذهني كه هر كسي بنوبه‌ي خود از آن سهمي دارد و به طرز خاص آن را مي‌سازد و در درون خود مي‌پرورد اين فتوي شوم را به استناد مقدّمات مخصوص خويش و به اتكاء پيشرفت‌هاي چشمگير ماديش تثبيت مي‌كند و با اين حَمْله‌ي نابجا درباره‌ي دين چنين مي‌گويد: كه چون مسائل آن قابل احساس نيست، و صلاحيت اِبطال يا اثبات حِسّي را ندارد، علمي نبوده و در نتيجه عيني نخواهد بود پس ذهني است، كه تابع اذهان گوناگون در شرائط مختلف و بدون ضابطه‌ي علمي مي‌باشد. يعني جريان امّ الكتاب، كتاب مبين، لوح محفوظ، نفس الامر و مانند آنها چون قابل اثبات حسي يا ابطال تجربي نيستند، راهي براي باور و اعتقاد به تحقق آنها در خارج از مرز ذهن وجود ندارد بلكه فقط پديده‌هاي ذهني‌اند.
آنگاه كه اسلام از عين به ذِهْن و از خارج به صرف لفظ و دَهَن محصور شد و بيرون از فضاي دَهَن و ذِهْن جائي براي او نبود، دستور ديگر صادر مي‌شود كه اسلامِ بي‌سِلاح بايد آن را تحمل نمايد، و آن اينكه پديده‌هاي ذهني پيرو پديده ‌هاي عيني‌اند و خود هيچگونه استقلالي ندارند، لذا در شرائط زماني و مكاني اقليمي گوناگون، مختلف مي‌شوند و چون مبدأ پيدايش پديده‌هاي ذهني حوادث تغيير كننده‌ي عيني‌اند پس پديده‌هاي ذهني هرگز ثابت نخواهند بود و دين هم از آن جهت كه يك خاطره‌ي ذهني محض است، ثبات نداشته همواره دگرگون مي‌گردد.
و از آن جهت كه پديده‌هاي خارجي محدود و مقيّدند نه مطلق، و هيچ محدودي سبب پيدايش مطلق نمي‌شود، پس دين كه مسبّب، از پديده‌هاي محدود و مقيّد است، هرگز مطلق نخواهد بود.
و چون پديده‌هاي عيني بر اساس جبر علّتي و عِلْمي يكي پس از ديگري بنحو ضرورت حاصل مي‌شوند و هيچگونه اختياري براي هيچ پديده‌ي خارجي نيست، پس دين كه ناشي از پديده‌هاي جبري است با جبر محيط و شرائط اقليمي و مانند آن پديد مي‌آيد و در ثبوت و سقوط خود پيرو قهريِ طبيعتِ مجبور است، نه پيرو انسان آزاد، بلكه بدون اراده‌ي وي در ذهنش نقش مي‌بندد، و بدون خواست او از ذهنش رخت بر مي‌بندد.
بنابراين؛ اوّلاً دين امري است ذهني نه عيني، ثانياً متغيّر است نه ثابت، ثالثاً مقيّد است نه مطلق، رابعاً جبري است نه اختياري، و پيامدهاي ديگري كه در اثر خلع سلاح اسلام و تهاجم بي‌حساب علم حسّي پيش مي‌آيد.
هرگز خاتميت و ثبات شريعت و دوري وي از زوال و دوام حلال الهي به حال خود و بقاي حرام ديني به حال خويش معنا نخواهد داشت، رسالت قرآن در بخش فرهنگي آنست كه علوم را از هم جدا مي‌كند و معارف اصلي خويش را در محور علم عقلي و شهود قلبي بيان مي‌كند يا نشان مي‌دهد، و دست علم حسّي را از رسيدن بر آن، كوتاه مي‌كند و اسلام ناب را به سلاح عقل و شهود، مسلح مي‌سازد و بر علم حِسّي مهربانانه سايه مي‌افكند، و همگان را به فراگيري و بهره‌وري از آن در مدار طبيعت تشويق مي‌كند و نظام فاعلي و نظام غائي را همراه شناخت نظام داخلي اشياء ضروري مي‌داند، و اسرار طبيعي را آيات جهاني حق مي‌شمارد و رموز نفساني را نشانه‌هاي ذاتي خداوند مي‌داند، و شهود ذات حق را با مشاهده‌ي خود ذات حق، قبل از بررسي آيات جهاني و نفسي كافي معرّفي مي‌نمايد، و فرزانگان موحّد را همتاي فرشتگان، شاهد وحدانيت خدا مي‌داند، و حضراتش را در احساس، نارسا مي‌خواند.
چنانكه در لابلاي فصل «رسالت قرآن در معرفت» اشاره شد، سعي قرآن كه عصاره رسالت پيامبرانست تنها در اين نيست كه معارف عقل نظري را، با نشان دادن حدود وسطي، برهاني كند، و صاحب نظران را به مقام درك معاني عقلي برساند و آنان را از استدلال به اجتهاد برساند.

 

[1] . سوره‌ي بقره، آيه‌ي 151.

رسالت قرآن در ثقافت

.. «و يُثيروا لهم دفائن العقول»[1] بلكه گذشته از تعليم مقدّمات برهان و نشان دادن نتائج قطعي آن مي‌كوشد كه پرده‌ي پندار را از جلوي چشم دل بردارد، و انسان صالح سالك را به مقام منيع شهود غيب برساند، و درون اشياء مخصوصاً باطن دنيا را كه علاقه‌ي به آن رأس هر خطا به شمار آمده است، نشان دهد، و خصوصيت نفس امّاره را كه، دشمن‌ترين دشمن انسان است به وي نشان دهد، و خصومت شيطان را كه، دشمن آشكار اوست، به او نماياند تا هم آنچه در نهان خود با الهام الهي دريافت نمود ـ و نَفَسْ وَ ما سوّيها فَاَلهَمَها فُجورها وَ تَقْويها ـ[2] شكوفا گردد و هم به آنچه آگاه نبود عالم بلكه شاهد شود.
از آنچه گذشت سرّ تطبيق كوثر، بر قرآن كريم روشن مي‌گردد زيرا هر گونه عطش فرهنگي را با شكستن حصر علم در خصوص تجربي و حسّي فرو مي‌نشاند، يعني اولا زمينه‌ي پژمرده‌ي افكار را سيراب مي‌كند. ثانياً شجره‌ي طوبي را در زمين مساعد و پرآب غرس مي‌نمايد ثالثاً ثمره‌ي شاداب آن شجره را به سالكان عرضه مي‌كند چنانكه حضرت علي بن ابيطالب ـ عليه السّلام ـ فرموده است: جَعَلَه الله ريّاً لِعَطش العلماء و رَبيعاً لقلوب الفقهاء و محاجّ لطرق الصلحاء و دواء ليس بعده داءٌ و نوراً ليس مَعَه ظلمة... و برهاناً لمن تكلّم به...و عِلماً لمن وَعَي...
[3] تأمّل در اين بيان امام معصوم ـ عليهم السلام ـ نشان مي‌دهد كه رسالت قرآن تنها در بعد علم عقلي يا فقهي نيست كه فقط عطش علمي دانشمندان را فرو نشاند و يا گذشته از سيراب كردن سرزمين دل‌هاي دانش پژوهان فقط به آرايش فرهنگي قلوب آنان بسنده نمايد بلكه مي‌كوشد از مزرعه‌ي خرّم دل، ميوه‌هاي عمل صالح به بار بياورد و به سير و سلوك پرداخته شود تا راه و رسم پيوند علم و عمل روشن گردد. همانطوري كه در اوصاف كوثر آمده است كه با نوشيدن آن هرگونه گرسنگي برطرف مي‌شود، درباره‌ي قرآن مجيد نيز چنين ذكر شده است كه با استفاده از آن هر گونه بيماري و تاريكي و... برطرف مي‌گردد.
در پايان تذكر اين نكته‌ي حسّاس ضروري است كه تمام رسالت‌هاي قرآن كه بعضي از آنها در طي فصول گذشته بيان شد فقط در پرتو هماهنگي با عترت طاهره صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين قابل اجراء است و گرنه با پندار باطل كتاب خدا ما را بس است، كتابُ الله، هيچكدام از آن اهداف والا، تحقق پيدا نمي‌كند چنانكه در حديث معروف ثقلين از پيامبر اكرم ـ صلّي اللّه عليه و آله ـ چنين رسيده است كه اين دو وزنه‌ي وزين در هيچ مرحله‌اي از هم جدا نخواهند شد و خيال جدايي هر كدام از ديگري همان گمان تجزيه‌ي شيء بسيط است كه معادل با نفي اصل آن بسيط مي‌باشد.
گفتار قرآن ناطق حضرت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ در لزوم رجوع به اهل بيت عصمت و طهارت ـ عليهم السلام ـ چنين است: و اعلموا انّكم لن تعرفوا الرُشد حتي تعرفوا الذي تركه و لن تأخذوا بميثاق الكتاب حتي تعرفوا الذي نقضه و لن تمسّكوا به حتي تعرفوا الذي نبذه فالتمسوا ذلك من عند اهله
[4]. اميد است قلوب همگان مرغزار قرآن و عترت ـ عليهم السّلام ـ شود.

 

[1] . نهج البلاغه، خطبه‌ي اول.
[2] . نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه‌ي 189؛ خداوند قرآن را سيرابي تشنگي دانايان قرار داد و بهار دلهاي مجتهدان و مقصد راه‌هاي نيكان قرار داده، و دوائي كه بعد از آن دردي نمي‌ماند، و روشنائي كه تاريكي با آن نيست... و دليل كسي كه با آن سخن گويد... و دانائي كسي كه گوش دارد.
[3] . نهج البلاغه، خطبه‌ي 198.
[4] . نهج البلاغه‌ي فيض الاسلام، خطبه‌ي 147؛ بدانيد هرگز به راه راست پي نخواهيد برد تا كسي را كه آن را واگذاشته بشناسيد، و هرگز به عهد و پيمان قرآن وفا نمي‌كنيد تا كسي را كه نقض عهد كرده و پيمان شكسته بشناسيد، و هرگز به كتاب خدا چنگ نمي‌زنيد تا كسي كه آن را دور انداخته بشناسيد، پس راه راست و وفاي به عهد و پيمان و كيفيّت وابسته شدن به قرآن را از اهل آن درخواست نمائيد.

رسالت قرآن ـ آيت الله جوادي آملي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۱ساعت 13:21  توسط موسسه حبل المتین  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

به حول قوه الهی وبا عنایات قرآن کریم وحمایت سازمان دارلقرآن الکریم سازمان تبلیغات اسلامی استان اردبیلوبه خصوص حمایتهای حجت السلام حاج آقا صابر مسول دارالقرآن الکریم استان دوره مربیگری تربیت معلم روخوانی وروانخوانی قرآن کریم با حضور ۵۰نفر از خواهرا ن در مورخه ۱۷/۱۲/۱۳۹۱به پایان رسد وتلاش خواهیم کرد که تا قبل از پایان سال نتایج را به متربیان محترم اعلام بکنیم.

باشد که بتوانیم گامهای موثرتری را در راه قرآن برداریم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۱ساعت 8:11  توسط موسسه حبل المتین  |